‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

14 حکومت ساسانیان

ساسانیان ۴۲۹ سال و ۳ ماه و ۱۸ روز در ایران حکومت کردند و در دوران حکومت آنان ۲۸ شاه بر تخت پادشاهى نشست. اردشیر پاپکان مؤسس سلسله ساسانیان فردى با هوش و شجاع و از اعقاب متولیان معابد زرتشتى بود. وى توانست با شکست دادن پادشاهان اشکانى، به نفوذ و تسلط پانصد ساله فرهنگ و تمدن یونانى که اسکندر و اعقابش آن را بر ایران تحمیل کرده بودند، پایان دهد و با تکیه بر باورهاى دینى ایرانیان حکومتى را پایه گذارى نماید که به عنوان نخستین دولت مزدا پرست در تاریخ شناخته شود. اگر چه پیش از آن در زمان هخامنشیان نیز شاهانى همچون کورش و داریوش بر باورها و اعتقادات زرتشتى اقرار مى کردند، اما دین زرتشتى در زمان اردشیر پاپکان رسماً به قصرهاى پادشاهى وارد شد و هم دوش حکومتگران شد.

اردشیر پاپکان که هوشمندانه دریافته بود احیاى هویت و فرهنگ ایرانى نیاز به ترسیم یک آئین مورد پذیرش دارد، تمام تلاش خود را به کار برد تا بتواند دین بهى را احیا کند و آتشکده ها را رونق بخشد، او مى دانست که به پشتیبانى این آئین مى تواند وحدت دوباره اى در میان ایرانیانى که سال ها تحت نفوذ و هجوم افکار یونانى قرار گرفته بودند، ایجاد کند. به همین مناسبت منابع زرتشتى از اردشیر پاپکان با ستایش هاى فراوانى نام برده اند و او را فردى مى دانند که اوستا را به کمک موبدانى همچون تنسر و آذر بادمهر اسپندان جمع آورى کرد. از نام او نیز مى توان به خوبى پى به آمیختگى دین و دولت در ایران باستان برد، چرا که اردشیر متشکل از دو جزء ارته (ارد، اشه) به معانى مقدس، متدین و خشتره به معناى شهریارى است، که مجموع آن را مى توان به حکومت مقدس و یا شهریار مقدس تعبیر کرد.منابع زرتشتى تا آن جا درباره اردشیر پاپکان تمجید و تعریف کرده اند که حتى به قول پروفسور کرتین سن تاریخ ظهور زرتشت را اندکى تغییر دادند تا مسئله پیش بینى ظهور منجى با تاجگذارى اردشیر پاپکان همخوانى پیدا کند.

وى در سال ۲۲۴م وارد تیسفون شد و آن چنان که نقوش برجسته مى گویند در مراسم خود با یک دست شمشیر و با دست دیگر آتش آتشکده را بر هم مى زد که نشان از در اختیار داشتن دو قدرت شاهى و روحانى در شخص وى بوده است. او به نام خود سکه هایى را ضرب کرد که برروى آن نوشته شده بود: «نخست مزداپرست، خدایگان اردشیر، شاه ایران» که بعدها به شاهنشاه ایران تغییر پیدا کرد.اردشیر با آن که تلاش بسیارى براى احیا کردن دین زرتشتى کرد، اما هوشمندانه راه قدرت را بر موبدان بست و اجازه نداد که آنها صاحب قدرت و نفوذ غیرقابل کنترل در دربار او شوند. موبدان زرتشتى در زمان جانشینان وى توانستند که قدرت و تسلط بسیارى بر شاهان پیدا کنند اما درزمان حیات اردشیر هرگز نتوانستند به اختیاراتى بیش از آن چه شاه براى آنها تعیین مى کرد دست یابند. از سخنان اردشیر پاپکان است که گفته: دین و شاهى برادر یکدیگرند و یکى از دیگرى بى نیاز نیست، دین شالوده پادشاهى است و پادشاهى نگهبان دین است. هر چه را پایه نباشد از میان برود و هر چه نگهبان نداشته، تباهى شود.

پس از درگذشت اردشیر پاپکان پسرش شاهپور اول برتخت نشست و از آن جا که از قدرت یافتن موبدان هراس داشت در مراسم تاجگذارى خود اجازه داد تا مانى، نخستین خطبه خویش را بخواند و آئین خود را ترویج دهد. مانى طبیبى حاذق بود و توانسته بود تا با تلفیق تعالیم، زرتشتى و مسیحى، آئینى جدید ارائه دهد. آئینى که در میان شاهزادگان ساسانى طرفداران قدرتمندى پیدا کرده بود. شاهپور اول سیاست تسامح و مداراى دینى را که علاوه بر ممانعت از گسترش نفوذ موبدان، نشانه اى از اقتدار و ثبات حکومت بود در دستور کار خود قرارداد و فرمان داد تا «مانویان و یهودیان و مسیحیان و هر کسى را با هر دینى که مى ورزد آسوده گذارند و بگذارند تا آنها با باورهاى خود در آرامش به سر برند.»کرتیر، روحانى مقتدر و با نفوذ زرتشتى اگر چه در دوران شاهپور اول در دربار حضور داشت اما هرگز نتوانست که حیطه اختیارات خود را گسترش دهد.اما او و دیگر موبدان زرتشتى توانستند تا نظر شاه را نسبت به مانى تغییر دهند.با روى کار آمدن بهرام اول که به مدد و پشتیبانى موبدان برتخت نشسته بود مانى به اتهام تبلیغ علیه قانون زرتشتى کشته شد و کرتیر به عنوان روحانى ارشد دربار به اوج قدرت رسید. در زمان بهرام اول لقب نگهبان آتشکده آناهیتا که تاکنون به شاهان داده مى شد از آنها گرفته و به کرتیر داده شد.

به گواه اسناد تاریخى و از جمله کتیبه کرتیر در کعبه زرتشت، شاه به تعقیب و آزار یهودیان و بودائیان و برهمنان و نسطوریان و مسیحیان و مانویان و زندیکان پرداخت. از آن پس تا سال ۶۵۲م که به سقوط سلسله ساسانى انجامید، اوضاع پادشاهى براساس رابطه میان موبدان (که به تقلید از تبدیل لقب شاه به شاهنشاه، به موبد موبدان تغییر یافت) با شاه تعیین مى شد. اگر پادشاهى بدون توجه به قدرت و نفوذ موبدان به روى کار مى آمد، به واسطه نیاز به داشتن پشتیبان در برابر لشگر موبدان به آزادى هاى دینى و فراهم کردن فضا براى پیروان ادیان مسیحى و یهودى و مانوى همت مى گماشت که این مسئله پس از مسیحى شدن کنستانتین امپراتور روم که دشمن دیرینه ایران بود، شکلى بحرانى به خود گرفت و در حکم خیانت به مملکت محسوب شد، تا آن جا که در زمان یزدگرد اول اعلامیه تسامح دینى از سوى پادشاه صادر مى شود. اعلامیه اى که خشم موبدان را برمى انگیزد و مسیحیان را به حدى جسور و بى پروا مى کند که در شهر هرمز اردشیر، کشیشان آتشکده اى را ویران مى کنند و به جاى آن کلیسا مى سازند و پادشاه که متهم به مدارا با خارجیان مى شود در منابع زرتشتى به یزدگرد بزه کار مشهور مى شود.

از سوى دیگر، در زمانى که موبدان مى توانستند شاهى را بر تخت بنشانند، شاه و درباریان مجبور بودند تا تمام همت خود را صرف جنگ هاى دینى با رومیان و ارمنیان و مانویانى کنند که تن به تعالیم زرتشتى نمى دادند. این اوضاع پریشان سرزمین ایران و انیران را درگیر جنگ ها و شورش ها و بحران هایى کرده بود که نخستین دغدغه شاهان پس از روى کار آمدن غلبه بر آنها بود. قباد اول که خود به همت روحانیون زرتشتى به روى تخت نشسته بود براى آن که نمى خواست آلت دست موبدان باشد به مزدک روى آورد تا اندیشه اى را جایگزین تعالیم مغان کند اما شورش و قیام موبدان بر علیه او تا به آنجا بالا گرفت که وى را در دژى محبوس کردند و او پس از آن که مجدداً برسر کار آمد دستور به قتل عام مزدکیان داد.جنگ هاى ممتد و فرسایشى ایران و روم که سالیان بسیار به تحریک روحانیون دینى در دو دربار صورت گرفته بود، هر دو امپراتورى را خسته و پشیمان کرده بود تا آن که در زمان شیرویه معروف به قباد دوم، دو پادشاه تصمیم به برقرارى صلح گرفتند. شروط صلح عبارت بودند از: اول- طرفین هرچه از خاک یکدیگر گرفته اند مسترد دارند و اسرا را تحویل یکدیگر دهند و دوم- صلیب مسیحى را که ایرانى ها از بیت المقدس آورده بودند پس بدهند که استرداد این صلیب باعث برپایى جشن هایى بزرگ در روم شرقى گردید.

این صلح دیرهنگام زمانى به وقوع پیوست که دیگر هیچ نشانه اى از ثروت و شکوه و وحدت پیشین در میان ایرانیان باقى نمانده بود. خسروپرویز آنچه از ذخیره مملکت ایران باقى مانده بود در جنگ هاى مدام با رومیان به باد داده بود و مابقى را در حرمسراها و کاخ هاى مجلل صرف جشن ها و پایکوبى هاى خودخواهانه کرده بود. موبدان و روحانیون زرتشتى نیز با تمام توان در امر توسعه و گسترش حدود و اختیارات خود بودند. پریشانى احوال ایران روبه زوال تا به آن جا پیش رفت که در مدت چهار سال (۶۲۹ م الى ۶۳۲ م) دوازده نفر به عنوان شاه ایران تاجگذارى کرده و بعد از مدتى کوتاه از کار برکنار شدند.امپراتورى ایران در این زمان مانند مجسمه غول پیکرى بود که موریانه تمام پیکره او را از بین برده است و ضربه اى کوچک باعث فروپاشى و سقوط آن مى شد.
این مقدمه طولانى ضرورى مى نمود تا مجالى براى طرح تردیدها و پرسش هاى بنیادى پیرامون علل شکست ساسانیان در برابر اعراب مسلمان مطرح شود. عللى که به هر دلیلى مى توانست باشد به غیر از برخى تفسیرهاى جامعه شناختى درباره مانیفست ایدئولوژیکى مهاجمان. تحت آن که ایران آن روز به قدرى شکننده و گسیخته از هم گشته بود که نه تنها اعراب جنگجو و با انگیزه بلکه هر گروه مهاجم دیگرى نیز مى توانست بر این بیمار درحال احتضار لگد بیاندازد و بر او مستولى شود. چنان که مورخان معتقدند اگر اعراب به ایران حمله نکرده بودند، بدون شک پیروان مانى و یا مسیحیان نسطورى در شورشى زودهنگام بر ایران مسلط مى شدند و پادشاهى را به دست مى گرفتند.

دوم آن که با مراجعه به متون متعدد و متکثر تاریخى به وضوح مى توان دریافت که در میان نام فاتحان عرب و سرداران مسلمانى که با حمله به ایران و جنگ با سپاه رستم فرخزادى که تنها فرمانده لشکر ایرانیان در برابر جنگجویان عرب بود، نشانه اى از ارائه گفتمانى فکرى و طرحى از اندیشه دینى نمى توان یافت. نام هایى همچون مغیره بن شعبه، خالدبن ولید و سعد بن ابى وقاص که در شمار فاتحان ایران از آنها یاد مى شود نه تنها ایدئولوگ نبودند بلکه منابع تاریخى به ویژه شیعى در تقواى آنان نیز تردیدهاى فراوانى داشتند چنان که مورخان نوشته اند، مغیره ابن شعبه در میان جنگ با ایرانیان با زنى که به بدنامى مشهور بود، رفت و آمد داشت و چهار نفر از سپاهیان موضوع را مشاهده کردند و در نزد عمر خلیفه دوم تنها سه نفر از آنها حاضر به شهادت علیه وى شدند و عمر تا پایان عمر، هرگاه که مغیره بن شعبه را مى دید مى گفت: اى مغیره من هرگز تو را ندیدم مگر آن که ترسیدم خدا مرا سنگباران کند.و دیگرى خالدبن ولید است که ماجراى قتل مالک بن نویره و تصاحب همسر او در همان شب به رغم آن که مالک به مسلمانى اقرار کرده بود از جمله روایت هاى مشهور تاریخى است که در آن امام على (ع) به ابوبکر انتقاد کرد که چرا خالد را مجازات نمى کند و ابوبکر پاسخ داده بود که خالد سیف الله است.و دیگرى سعدبن ابى وقاص همان فردى است که پس از کشتن رستم فرخزادى بر کاخ مدائن نشست و درفش کاویانى را به مرکز خلافت فرستاد. درباره سعد گفته اند که وقتى عمر او را به حکومت کوفه گماشت، کوفیان به عمر اعتراض کردند که او نماز خواندن را به درستى نمى داند و او همان کسى است که پس از به خلافت رسیدن امام على(ع) هم از بیعت با آن حضرت سر باز زد.

دلیل سوم بر تردید در ارائه ایدئولوژى براى غلبه بر ایرانیان وقوع جنگ هاى طولانى و سختى است که در طول سالیان دراز از سال چهارده هجرى تا چهلم هجرى همچنان بین سپاهیان عرب و ایرانى به وقوع مى پیوست و در برخى مواقع مقاومت هاى سرسختانه همچون شهر انبار و یا نبرد نهاوند از جمله دلایل دیگر این تردیدها است.و دلیل دیگر بر این است که اساساً اندیشه مترقى اسلامى به مدد اندیشمندان عموماً غیر عرب که به کشف و تفسیر آیات قرآن و احادیث و روایات همت گماشتند، نضج گرفته است. هرگاه بتوانیم علم تاریخ را از سیطره سنگین تفسیرهاى اعتقادى رهایى بخشیم، براى بسیارى از تردیدها پاسخى شایسته خواهیم یافت. اگر بتوانیم، تاریخ را تاریخى بخوانیم.

بناهای هخامنشی

تالار آپادانا، تخت جمشید
هخامنشیان در اقامتگاه های خود بناهایی را می ساختند که می بایستی مبین قدرت و عظمت حکومت باشد. در دوران هخامنشیان یک سبک معماری مخصوصی به وجود آمده بود که در آن سنن و آداب ملل مختلف ساکن در کشور هخامنشتیان جلوه گری می کرد. یکی از آثار اولیه معماری هخامنشیان، کاخ کورش است که در نخستین اقامتگاه هخمانشیان در پاسارگاد (پازارگاد) بنا شد و عبارت از یک رشته ساختمانهایی بود در میان باغ و محصور به دیوار.



در ویرانه این کاخ، کتیبه بسیار قدیمی محفوظ مانده که می گوید : "من هستم کورش شاه هخامنشی." در پاسارگاد آرامگاه کورش نیز محفوظ مانده و آن بنای کوچکی است از سنگ که شبیه به خانه مسسلامه با سقف دو پوششی و در روی پایه و شش پله پله بلند قرار گرفته است. در این بنا هیچ گونه تزئیناتی وجود ندارد.

این مقبره از سایر مقبره های پادشاهان، که به معنی و مفهوم واقعی کلمه از بناهای معماری بشمار نمی روند، متمایز است و عبارت از حفره ای است که در درون صخره ای به وجود آمده و با برجستگی های حجاری و تزئینات معماری تزئین شده است. طبق گفته مورخان باستانی در این مقبره بر روی بستر طلا جسد مومیایی شده کورش قرار داشته است.

در پاسارگاد و نقش رستم که مقبره پادشاهان در آنجا قرار دارد، ابنیه عجیبی به شکل برج های بلند که فاقد پنجره و تزئینات است، باقی مانده و اینطور به نظر می رسد که این بناها در قدیم معابدی بوده اند. داریوش در کتیبه خود در بیستون می نویسد که وی معابدی را که گوماتا (یکی از مغ های شورشی) ویران کرده بود تجدید بنا کرده است. علاوه بر برجهای اسرارآمیزی که اشاره شد، از آثار مذهبی، محراب های بزرگ سنگی و محل هایی را می توان ذکر کرد که به منظور پرستش اختصاص داشته و مسقف نیستند.


آرامگاه خشایار یکم، نقش رستم
در تخت جمشید که از دوره سلطنت داریوش اقامتگاه پادشاهان بوده، ابنیه به سبک کاخ ها اهمیت زیادی دارد. کاخ های تخت جمشید در روی یک سکوی بلند قرار گرفته و با وجود داشتن اشکال مختلف معماری ساختمان واحدی را تشکیل می دهند که قدرت و عظمت دولت هخامنشیان را نمایان می سازد و از آثار ملتی است که موسس و موجد هنر و صنعت دوره هخامنشیان بوده است.

کلیه این ابنیه، به استثنای یکی از آنها که به دوره اردشیر سوم تعلق دارد، طبق فرمان داریوش و خشیارشا بنا شده و ما می توانیم از روی آنها در باره وسعت فعالیت ساختمانی این پادشاهان و سبک معماری دوران شکوه و جلال دولت هخامنشیان قضاوت کنیم. در تخت جمشید دو نوع ساختمان به خوبی به چشم می خورد یکی "تاچار" قصر زمستانی، که در زمان داریوش ساختمان آن آغاز گردید و دیگری "آپادانا" سالن روبازی که بر روی ستونهای بلند باریک با پوشش چوبی استقرار دارد. این قصر در زمان داریوش بنا شد و در زمان خشیارشا و اردشیر اول تجدید گردید. سالن صد ستونی هم که در زمان خشیارشا بنا شده از همین نوع محسوب می شود.

بنای قصر داریوش که در اقامتگاه دیگر پادشاهان در پایتخت قدیم عیلام، یعنی شوش ساخته شده، نوع دیگری است. در آنجا ابنیه قصر در اطراف حیاط مرکزی بر طبق اصول معماری ماورای دجله و فرات متمرکز شده است.

کلیه این آثار مختلف معماری، حاکی از سنن مختلفی است که بر اساس آنها سبک معماری دوران هخامنشیان به وجود آمده است. تردیدی نیست که هنر هخامنشیان از لحاظ این که یک هنر درباری بوده و از لحاظ عظمت و جلال می بایستی قدرت و جبروت پادشاهان را نمایان سازد، به دست ملل و قبایل گوناگون بنا شده و خود ایرانیان در بنای آن کمتر کار کرده اند.

در این هنر علاوه بر عناصر هنر محلی ایرانی، عناصری نیز از هنر بین النهرین و مصر و یونان نیز به چشم می خورد. در شوش از روی کتیبه داریوش اول معلوم می شود که استادان کلیه ملل در ساختمان کاخ، که نشانه قدرت و عظمت حکومت هخامنشیان بوده است، شرکت داشته اند.

کاوه ی آهنگر در تاریخ

سردار بزرگی که روحیه ظلم ستیزی را در ایرانیان گسترش داد

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازاز برخواست کرد ( فردوسی بزرگ )

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست
کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
الا ای کاوه خنجر کش سوی ضحاک لشگر کش
فریدون است هان برکش درفش کاویانی را ( شادروان ملک الشعرای بهار )

رمز و راز و در پرده سخت گفتن درونمایه زبان اسطوره ایست. این زبان ذهن انسان را از ظاهر به باطن معطوف میکند و از گذشته ها به حال و از حال به آینده توجه میدهد و به درستی که بیانگر آرزوها ایدآل ها و آرمانهای یک قوم است. اسطوره ها غایت آرزوهای اقوام و آنچه ایشان به آن عشق میورزند و دوست میدارند تعریف میکند. شناخت اسطوره ها شناخت آرمانهاست و بی شک کاوه آهنگر از پرآوازه ترین اسطوره های پارسیست.
ماجرای ضحّاک ماردوش از شنیدنی ترین داستانهای شاهنامه اثر فردوسی ، این بزرگ مرد آزاده ایرانی است که در آن به کاوه آهنگر اشاره میشود و فردوسی این شخصیت را دوباره میپروراند تا امروز ما از آزادگی و دادگری کاوه درس بگیریم و زیر پرچم ستم و بیداد نرویم. باهم به مروری کوتاه بر این داستان میپردازیم.
مرداس از فرمانروایان قدرتمند عربی بود که پسری بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکری شیطان که در لباس پیرمردی خیرخواه بر او آشکار میشود، پر انگیزه به کشتن پدر و رسیدن به قدرت و فرمانروایی میشود و پدرش را که در حال نیایش از پای در می آورد.
ضحّاک این چنین بر تخت شاهی و فرمانروایی نشست میکند و به مدت هزار سال حکم رانی میکند. دوران حکومت ضحّاک دورانی تیره و سیاه بود. خرافات و گزند بر خرد و راستی چیره گر شده بودند و بیداد و پلیدی ایران زمین را فرا گرفته بود. شیطان روزی در لباس آشپز به دربار می آید. بعد از اینکه چیره دستی شیطان در خوالیگری بر درباریان آشکار میشود وی را به آشپزخانه دربار راه می یابد. شیطان پاداش خود را برای مهارتش در خوالیگری بوسه زدن بر شانه های پادشاه- ضحّاک میخواند و درباریان به وی اجازه میدهند که شانه های ضحّاک را ببوسد.
از جای بوسه ای که شیطان بر شانه های ضحّاک میزند دو مار میرویند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شیطان اینبار در لباس پزشک برای تیمار وی آشکار شده و به او میگوید که باید هر روز مغز دو جوان را برای آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند.
دژخیمان ضحّاک برای زنده نگاهداری ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسیان بر میگزیدند و میکشتند. این کشتار بر پارسیان گران افتاد و دو دلیرمرد یکی ارمایل و دیگری گرمایل به چاره اندیشی بر آمدند. بعد از راه یابی به دربار ضحّاک به خوالیگری پرداختند. چون دژخیمان دو جوان به نزد ایشان می آوردند یکی را رهایی میدادند و به او بز و میش میدادند تا راه دشت و کوه را پی گیرند و دوباره به دست دژخیمان ضحّاک نیافتند. به گفته فردوسی کردهای امروزی از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات یافته از دست دژخیمان ضحّاک به دست دو خوالیگر پارسی هستند. خوالیگران به ناچار جوان دیگر را قربانی میکردند و به مارهای ضحّاک خوراکی از مغز انسان و گوسفند میدادند. بنابر این شمار قربانیان مارهای ضحّاک از شصت نفر در ماه به سی نفر در ماه رسید.
شبی ضحّاک که در کنار ارنواز یکی از دختران جمشید-پادشاه ایران زمین قبل از ضحّاک که وی به نزد خود آورده بود خوابیده بود، که خوابی آشفته وی را با نعره ای از خواب پرانید. ضحّاک رویای خود را چنین بازگو میکند که سه مرد جنگی به وی حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوی دماوند میراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس یارای تعبیر خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دیر نخواهد پایید. چون فریدون بالغ شود و به مردی رسد با گرز پولادین و گاونشانش را که نشان خاندان اثفیان است بر سر تو خواهد کوبید و تورا به خواری خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسید کینه او از چیست؟ و به او گفتند که پدر فریدون و گاوی به نام برمایه که دایه او نیز باشد به دست تو کشته خواهند شد و این کشتار تو کینه ای سخت بر دل فریدون خواهد افکند. ضحّاک با شنیدن این سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد دیگر آرام و قرار نداشت و هراسیمه به دنبال فریدون میگشت تا او را نیست کند.
آبتین پدر فریدون در هنگام گریز به دست دژخیمان ضحّاک کشته میشود و فرانک مادر فریدون وی را در روستای ورک در ناحیه لاریجان مازندران به دنیا می آورد. فرانک هراسان فریدون را به نگهبان مرغزاری میسپارد و از او میخواهد که فریدون را تیمار کند. فریدون سه سال از برمایه گاوی که هر موی او همچون طاووس نر از یک رنگ بود شیر میخورد، تا اینکه همه جا صحبت از این گاو میشود و ضحّاک از این مکان آگاه میشود. پس فرانک به دنبال فریدون می آید و اورا به البرز کوه میبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فریدون در البرز کوه به دست پیرمردی سپرده میشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در این میان به آن مرغزار میرود و برمایه را میکشد و خانه آبتین را به آتش اهریمنی خویش میسوزاند.
فریدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را میگیرد و از البرز کوه به نزد فرانک می آید تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک برای او تمامی آنچه بر ایشان گذشته داستان میکند و به او میگوید که پدرش آبتین خردمندی بی آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکیان کشته و از مغزش برای ماران ضحّاک خورش درست شده است. فریدون بعد از آگاهی یافتن از سرگذشت خود بسیار خشمگین میشود و به مادر میگوید که شمشیر بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پایین خواهد کشید، اما مادر به او هشدار میدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهی بزرگ و نیرومند دارد و از او میخواهد که جهان را با بینشی فراتر از بینش جوانی اش ببیند تا سر خود را بیهوده و به خامی بر باد ندهد.
ضحّاک همچنان از فریدون هراسان بود و از هراس وی شب و روز نداشت. سرانجام برای مشروعیت بخشیدن به حکومت اهریمنی خویش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته ای گواهی دهند که ضحّاک جز نیکی و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پیران در حال گواهی دادن بودند که به ناگاه فریادی از میان جمعیت برمیخیزد و جمعیت را خروش و هم همه ای می افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک میخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگری بی آزار هستم و تورا نیکخواه و دادگر نمیدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک میگوید که اگر تو پادشاه هفت کشوری چرا همه رنج و سختی آن بر گردن ماست؟. وی به ضحّاک میخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم یکی از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمی اندیشید مردی با چنین زهره و گفتاری به وی آنچنان بخروشد، سراسیمه دستور میدهد فرزند وی را آزاد کنند و به وی بازگردانند. کاوه روی به پیران و بزرگان که در حال گواهی دادن به دادگری ضحّاک بودن میکند و میخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده اید و ز یزدان ترسی به دل و شرمی به سر ندارید و بسوی دوزخ روانه اید که ایگونه نا دادگرانه گواه بر دادگری ضحّاک میشوید. کاوه میگوید من نه بر این گواهی پوچ گواهی میدهم نه از ضحّاک هراسی دارم و گواهی را پاره کرده بر زیر پای می افکند و از مجلس خارج میشود. اطرافیان ضحّاک تعجب زده از وی میپرسند که چرا به کاوه هیچ نگفت و به او اجازه چنین جسارتی را داد اما ضحّاک میگوید گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئی کوهی آهنین میان من و او پدید آمد و من نتوانستم هیچ بگویم.
پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وی گرد آمدند. کاوه برخروشید و آواز دادخواهی سرداد و مردمیان را به دادخواهی و ظلم ستیزی فراخواند. کاوه پیشبند چرمی آهنگری خود را به در می آورد و بر سر نیزه ای میکند. نیزه ای که بر آن چرم آهنگری کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسی به درفش کاویانی نامدار است و نشانه وطنپرستی و ناسیونالیسم ایرانی است. کاوه از مردم میخواهد که فریدون را حمایت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نیزه بی ارزش سبب خیر شد و ضحّاکیان را از دادخواهان جدا کرد، و این همان کاری است که امیدداریم پرچم شیر و خورشید انجام دهد !
مردم به نزد فریدون رفتند و فریدون چرم برنیزه را به فال نیک گرفت و به ابریشم روم و زربافت و گوهرهای سرخ و زرد و بنفش بیاراست. از آن پس هر کس به پادشاهی ایران زمین میرسید درفش کاویانی را با گوهری نو می آراست.
فریدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته میبیند کلاه کیانی به سر میکند و نزد مادر می آید به او میگوید که به سوی میدان خواهد رفت و از مادر میخواهد که برایش نیایش کند. فرانک فریدون را به دادار پاک میسپارد و از او میخواهد که فرزندش را از بدی و پلیدی به دور نگه دارد. فریدون به دو برادر خود کیانوش و شادکام میگوید که روز پیروزی دور نیست و تاج تهمورث و جمشید را باز پس خواهیم گرفت، و ایران را دوباره پر از داد خواهیم کرد. فریدون آهنگران را فرا میخواند و نقش گرزی گاو نشان را برروی خاک مینگارد تا ایشان از روی آن نگارش گرزی گاونشان برایش بسازند. آهنگرانی چیره دست گرز گاونشانی را برای فریدون میسازند.
در خرداد روز (روز ششم ماه) فریدون با سپاهیان به جنگ ضحّاکیان میرود. از اروند رود میگذرد به دژ ضحّاک در بیت المقدس میرسد و بدان راه میابد اما ضحّاک را نمی یابد، زیرا وی برای اینکه پیشگویی فالگیران درست از آب در نیاید به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بیت المقدس می آید و فریدون را می ستاید، اما شبانه راه هندوستان به پیش میپگیرد و به نزد ضحّاک میشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهی میدهد. ضحّاک با سپاهی از بیراهه به دژ می آید اما به اسارت فریدون در می آید. به فریدون الهام میشود که وقت نیستی و نابودی ضحّاک هنوز فرانرسیده، پس اورا دست بسته و خوار به لاریجان و سپس البرزکوه میبرد و در غاری که بن آن ناپیدا بود می آویزد.
روز پیروزی فریدون بر ضحّاک روزیست که جشن مهرگان در آنروز برگذار میشود. مهرگان جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی و جهل پیروز میشود و روزیست که ایرانیان آزادی و رهایی از ستم ظالمان و ضحّاکیان و پیروزی نیکی بر پلیدی را جشن میگیرند.

نام پاسارگاد در سندهای باستان

پَثرَگَدَهPaθaragada

نخستین و مهم ترین شهر شاهی در دوران هخامنشی شهر پاسارگاد است که امروزه ویرانه های کاخ های هخامنشی و آرامگاه کورش بزرگ در آن چشمان را به سوی خود می کشاند . این شهر به دست کورش ساخته شده است . و شاید بدست مردمان کنونی ایران برای همیشه از بین برود!! شکوه این شهر چه در دیرگاهان و چه کنون چشم نواز است .



هرودوت مهم ترین طایفه ی هخامنشی را پاسارگادی می داند و می افزاید که هخامنشی ها از این طایفه اند .



پارسی ها به شش طایفه ی شهری و دِه شین و چهار طایفه ی چادرنشین تقسیم شده اند و از میان آنها خاندان هخامنشی از نجیب ترین طایفه ی پارسی یعنی پاسارگادی هستند .

شش طایفه ی شهری :

پاسارگادی ها (Passargadea) ، مرفی ها (Marafies) ، ماسپیان ها (Masspians) ، پانتالی ها (Pantalu's) ، دروزی ها (Derosi's) ، ژرمن ها (German's) و چهار طایفه ی چادرنشین :

ساگارتی ها ، مَردها یا اَمَردها ، دروپیک ها و داران ها هستند .

ناگفته نماند که خود هرودوت بازگو می کند که شمار قبیله ها از این افزون تر است ولی او بیش از 10 طایفه را نمی شناسد !

در منابع دینی ایران کهن و روایت های سنتی ایرانیان نام قبیله های پارسی با هرودوت بکلی دیگرسان است .

به گفته ی این روایت ها طایفه های زیر در سرزمین پارس زندگی می کرده اند :

پاسارگادیان ، کرمانیان ، اوتیان ، هیرکانیان ، پارتیان ، هراتیان ، درنگیه ای ها ، آراخوزی ها ، باختری ها ، سغدی ها ، خوارزمی ها ، مروی ها ، ساگارتی ها .

(کتاب هخامنشی ها ، نوشته اردشیر خدادادیان ، برگه های 4و6 )



از میان طایفه های نام برده شده پاسارگادی ها را با شهر پاسارگاد و خاندان هخامنشی می شناسیم . در گل نوشته های پارسه نیز نام این شهر آمده است . در این گل نوشته ها (PF 447,… ) همچنین از طایفه ی مارافی ای نام برده شده که بسیار چشم گیر است . و نام ژرمن نیز به احتمال زیاد همان کرمان است که باز در گل نوشته های هخامنشی به کرمانیان بسیار بر می خوریم ، به گونه ای که چنین روشنگر می شود که کرمان یکی از سرزمین های مهم دوران هخامنشی بوده است . در این گل نوشته ها (PF 447, 495, 1593, …) به طایفه ای دیگری به نام کوشی یَه ای نیز اشاره شده که تاکنون ردی از آن نیافته ایم ، این نام نباید با نام کوشی یا که همان حبشه ای ها هستند اشتباه شود .



از چهار طایفه ی چادر نشین نیز به نام ساگارتیه در سنگ نوشته ها و گل نوشته های هخامنشی بر می خوریم ، همچنین سواران شناخته شده ی ساگارتیه در این گل نوشته ها به نیکی هویدا می شوند .

اما آنچه در این جا باید بیان کنم این که این نام (در ویرایش خوزی) هیچ وابستگی و ربطی به واژه ی کُرد ندارد . (Asagartiya در ویرایش خوزی Aš-ša-kur-da و Aš-ša-kar-ti-ya آمده که با دگرگیسی های شناخته شده ی š به s و k به g همان واژه ی پارسی باستان می باشد . اینکه تنها در یک حالت (تنها در گل نوشته PF 1501) این نام دارای نویسه های خوزی -kur-da هست هیچ ربطی به نام کُرد ندارد چون این بخش -gar-ta می باشد . در سنگ نوشته ی بیستون بارها به واژه ی Aš-ša-kar-ti-ya-ra به معنای سگرتیه ای بر می خوریم . )



آنچه مهم است این که پاسارگاد را قومی ساخته اند که بنا به نظر هرودوت نام خود را بر آن نهاده اند .

پس نام پاسارگاد باید برازنده ی نام یک قوم باشد و نمی تواند نامی چون پارسه شهر (پرسپولیس) به معنای شهر پارسیان باشد ، که خود کاملا روشن است که نمی تواند نام یک قوم باشد .

اما از سویی نشانه هایی هست که هرودوت در این بخش همچون دیگر بخش های نوشته اش دچار اشتباه گشته و نام شهر هخامنشی را برابر با نام طایفه ی هخامنشیان دانسته در حالتی که شاید این براستی درست نباشد . در سنگ نوشته ی کوچک آرامگاه داریوش DNc گَئوبَرووَه Gaubaruva نیزه دار و گویا پدر زن داریوش از قبیله ی پاتیش هووَریش Pātišhuvariš دانسته شده که احتمالا نام اصلی قبیله ی هخامنشی نیز همین است . پسان تر هخامنشیان شهر پاسارگاد را ساخته اند و چون شهر اصلی آنها بوده و ارزش ویژه ای نیز داشته ، هرودوت نام شهر را با نام اصلی قبیله ی هخامنشی یکی پنداشته و اشتباه کرده است ! که این اصلا دور از واقعیت نیست! ولی برای من با نگرش به سندهای کنونی قابل پذیرش هم نیست .



برخی نام پاسارگاد را با نام پئیشی یا اووادا در سنگ نوشته ی بیستون یکی دانسته اند (در ویرایش خوزی نَشیرمَه (در گل نوشته ها نیز آمده)) ، که نمی تواند درست باشد و مهمترین دلیل آن وجود نامی است که کاملا با نام پاسارگاد برابری می کند .

در گل نوشته های پارسه 12 بار به نامی بر می خوریم که به شدت با نام پاسارگاد برابری می کند . از سویی بر پایه ی سندهای دیگر می دانیم که نام پاسارگاد به همینگونه خوانده می شده است :



بر سنگی که در دوره هخامنشی کنده و حجاری شده است و پسان تر در آغاز دوره ی سلوکی برای نگاشتن سنگ نوشته ای دو زبانه به کار رفته و امروزه در پاسارگاد یافت شده است ، به دو زبان آرامی (! آریایی) و یونانی نام پاسارگاد دیده می شود : در نگارش یونانی بخش نخست نام به خوبی باقی مانده است :

" πασα " « پسه ، پسا» و این هویدا می سازد که بخش پسین آن " رگده " است ، اگرچه بخوبی خوانده نمی شود . (منظور اینست که بخش نخست نمی تواند پارس یا پارسه باشد!) این نام در نگارش آرامی(! آریایی) بخوبی تایید می شود ، در این نگارش ، نام بخوبی باقی مانده که " پ س ر گ د psrgd " نوشته شده و پَسَرگَدَ Pasargada خوانده می شود .

(کتاب راهنمای پاسارگاد ، نوشته ی دکتر شاهپور شهبازی ، برگه ی 160 تا 162)



در گل نوشته های هخامنشی این گونه به این نام بر می خوریم :

h.bat-ra-ka-taš : PF 0044 : 4 f., PF 62 : 12 .

PF 774 : 4 f., 908 : 4 f., 1134 : 4 f., 1942 : 1.

Fort. 1016 : 5 f., 6575 : 7 f., 7090 : 4 f.,

h.(bat)-ra-ka-(da) : PF 63 : 11 f.



h[!].ba-iš-ra-ka-da : PF 43 : 6

(h[?]).ba-iš-šir-ka[!]-da : PF 42 : 5 f.



این دو نام واپسین از آنجا که نشان پیش از هر دو خیلی بد خوانده شده و احتمال اینکه h. یا m. باشد هست (این را پروفسور هلک تذکر داده اند) می تواند نام یک مرد یا یک شهر باشد ! (h. نشان دهنده ی نام شهر است و m. نشان دهنده ی نام یک مرد) (هر دو نشان خیلی به هم همانند هستند ، بویژه در گل نوشته ها که بیشتر به هم شبیه می شوند ، h. یک میخ افقی کوچک است و m. دو میخ افقی کوچک چسبیده به هم است که در گل نوشته ها این دو میخ خیلی به هم نزدیک می شوند) (در گل نوشته های 1018 و 5205 و 1839 می توانید آنها را ببنید) . بر پایه ی مفهوم نوشته ی هر دو گل نوشته ی PF 0042, 0043 این نام باید نام یک شهر باشد ، برای دریافتن بهتر این گفته به اصل هر دو سند نگاه کنید . آنچه که این باور را بیشتر تایید می کند اینست که مُهرهای خورده بر دو گل نوشته با یکدیگر یکسان نیستند .

(در آغاز هَلِک یکی از مُهرهای هر دو را یکسان می دانست و شاید همین سبب تردیدش شده بود . ولی اکنون می دانیم که هیچ یک از مُهر های دو گل نوشته یکسان نیستند (بر یکی دو مهر و بر دیگری سه مهر نقش بسته است) . در گفتار گل نوشته ها به آن پرداخته ام) .

در چند سند دیگر (PF 62, 63, 908, 1134) نیز از گنجینه (حزانه) ای در پاسارگاد سخن می گوید که دو سند از آنها (PF 0062, 0063) را نیز می توانید در همین تارنما بخوانید .



از سویی در نوشته های یونانی نیز این نام Pasargadae بیان شده است . اکنون اگر نیک در نگرید می بینید نوشته های یونانی ، سنگ نوشته ی دو زبانه یونانی و آرامی ، گل نوشته های خوزی پارسه همه یک نام را باز می گویند که به آنها بیشتر می پردازیم :



h.bat-ra-ka-taš : Batrakataš : Patra-gada.š (9)

h.(bat)-ra-ka-(da) : Patrakada : Patra-gada (1)

h[!].ba-iš-ra-ka-da : Pašrakada : Pašra-gada (1)

(h[?]).ba-iš-šir-ka[!]-da : Baširkada : Pašir-gada (1)

نخست ترانویسی خوزی ، سپس چگونگی خواندن آن بر پایه ی نویسار خوزی و سرانجام خوانش برابر آن در پارسی باستان (البته تنها بخشی از آن) و در میان کمان هم شمار تکرار هر نام آمده است .

πασα … : pasa […] : پَسَه ، پَسا ...:

psrgd : پ س ر گ د : Pasargada / Pasragada! :

Pasargadae

می دانیم که دبیره ی خوزی بخوبی رساننده ی خوانش نام ها نمی باشد . در این خط k و g و x از هم بازشناخته نمی شوند و هر سه می توانند جایگزین هم شوند . به همین سان d و t از هم باز شناخته نمی شوند . b و p و f نیز چنین هستند . (این زبان اصلا f و x را ندارد و بجای آن از k و b بهره می گیرد) .

پس بخش دوم این نام که در گل نوشته های پارسه -kataš یا -kada آمده است می تواند :

-kada, -kata, -gada, -gata

خوانده شود ولی خوانش یونانی نام Pasargadae و خوانش آرامی (! آریایی) نام بخوبی نشان می دهند که باید از d و g بهره برد . یعنی خوانش سوم درست است : -gada

البته برخی این را -kata می دانند و این زمانی است که می خواهند بخش دوم را " کده " بخوانند (همچون پارس کده!) ! که به چند دلیل نادرست است . نخست اگرچه خوانش یونانی شاید این دگردیسی را بپذیرد ولی خوانش آرامی نمی پذیرد ، چون نویسه ی g و k در خط آرامی به کلی با هم متفاوتند . دیگر اینکه در این حالت این نام نمی تواند مناسب نام یک طایفه و خاندان باشد !

اما آنچه ارزش سندهای PF 42, 43 را می نماید این است که ما را به خوانش دقیق نام باستانی پاسارگاد راهنماست ، به این سان که :

در زبان خوزی t نه تنها نشانگر d و t است که برابر با θ و s نیز هست . ولی بیشتر به نظر می رسد که جایگزین آنها بشود تا اینکه برابر با آنها باشد . برای نمونه به نام های Miθra و Čiθra نگاهی خواهیم داشت :

این دو واژه که برابر با مِهر و چِهر کنونی است دربرخی نام های هخامنشی در گل نوشته های پارسه نیز دیده می شوند ، همچنین در سنگ نوشته های هخامنشی Mitra را نیز داریم . (خواهش می کنم سنگ نوشته ها را با گل نوشته ها را از هم باز شناسید!)

در نام های :

Mi-ut-ra-an-ka : Mitranka : Mitra-n-ka : Mitranka

Zi-ut-ri-na : Čitra-aina : Čitrina

این هر دو نام را می توان Miθranka, Čiθrina نیز خواند ولی هیچ لزومی ندارد . زیرا هر دو خوانش را در سنگ نوشته های پارسی باستان حداقل برای واژه ی مِهر داریم : Miθra = Mitra . همین را برای Čiθra = Čitra* نیز می توانیم در نگر آوریم . (واژه ی ستاره دار یعنی این واژه در زبان مورد نظر بازسازی شده است) همچنین زمانی که بیاد بیاوریم در نوشته های ساسانی (زبانی جنوبی) نیز این واژه ها را mtry : Mihr, čtry : Čihr می نویسند و می خوانند خواهیم دانست برخلاف پنداشت برخی که Mitra گونه ی مادی نام Miθra است ، هر دوگونه دو واژه از زبان های جنوبی (پارسی باستان) است (اگرچه که این زیاد به گفتار ما ربطی ندارد) .

(اینکه در زبان ساسانی mtryمی نویسند نشان می دهند در زمان های آغازین ساسانی (سده ی 3 ترسایی) همین گونه تلفظ می کرده اند (Mitr) ولی این تلفظ ساسانی در سده های بعدی تا سده ی 6 ترسایی در گذر زمان به Mihr دگرگون شده و ما امروزه می گوییم مِهر) (البته این گفته جای بحث دارد!) .



از سویی دیگر š می تواند : š و s و θ و θr خوانده شود و گاهی برابر و یا به عبارتی جایگزین z هم بشود .



آنچه مهم است اینکه در اینجا تنها θ می تواند هم جایگزین š و هم t باشد . یعنی به عبارتی تنها حرف مشترکی و یکسانی که t و š می توانند برسانند همان θ می باشد . البته در اینجا s هم می تواند باشد ، زیرا همان گونه ی که گفته شده š می تواند s خوانده شود و t هم می تواند معادل و برابر با s بکار رود . این را در برخی نام های گل نوشته ها نیز داریم که مورد تایید است .

پس بخش نخست می تواند Patra* = paθra* / pasra* خوانده شود . و بخش دوم می تواند همان –gada باشد ، که روی هم Paθragada* مورد تایید و به پارسی باستان است ، که از روی آن نام Pasargadae در زبان یونانی باقی مانده است . (تبدیل θ پارسی باستان به s یونانی را در نام هایی دیگر می توان سراغ داد همچون سپهر داد Spiθradāta* فرمانده ی سواره نظام ایران در جنگ گرانیک که در یونانی به شکل Spisrodates باقی مانده است . البته این نام را دکتر خدادادیان به گونه ی Spitrodates نام برده اند (برگه ی 241 همان کتاب) که این خود گفته ی پیشین را تایید می کند یعنی این نام نیز همچون دو واژه مهر و چهر دارای واژه ی سپهر با دو تلفظ Spitra*= Spiθra می باشد .)



خوانش آرامی نیز گفته ی ما را تایید می کند . اکنون می توانیم حس کنیم زیر پایمان محکم است . نام پاسارگاد در 2500 سال پَثرَگَدَه خوانده می شده است . (Paθragada یا شاید Pasragada یا با تلفظ نا آشنای Patragada)



آنچه خیلی مهم است وابسته نبودن این نام با نام پارس ، پارسی و پارسه است . به هیچ وجه نشانی وجود ندارد که بخواهیم چنین گمانی را تایید کنیم .



برای واکاوی بیشتر باید بیان کنم شاید یک گونه ی خوزی نادر ما را به خوانشی کمی دیگرگون رهنمون باشد :



(h[?]).ba-iš-šir-ka[!]-da : Baširkada : Pašir-gada (1)

بخش نخست شاید نشانگر Paθar/Pasar باشد یعنی نامی که بازهم به گونه یونانی و کنونی نزدیک تر است :

Paθar(a)gada ولی این براحتی قابل چشم پوشی است زیرا به همان میزان که می توان بر این پا فشرد که i می تواند نشانگر a باشد ، می توان آن را نادیده انگاشت . البته چنانچه این را هم بپذیریم در کنار نام های پیشین می توان پَثَرَگَدَه Paθaragada* را نام واقعی پاسارگاد دانست . گونه های یونانی به شدت آن را تایید می کند .



درباره ی معنای این نام هیچ نظری را درست نمی دانم ولی شاید بخش دوم نام با gaδa اوستایی به معنای گرز که با gada* پارسی باستان برابری می کند باشد و شاید این نام به معنای مردان دارنده ی گرزهای گران باشد . در تارنمای فرهنگ ایران باستان مقاله نوشته شده بود که نام را به گونه ی pathra-kata و به معنای جایگاه پاییدن آورده بود . از نظر من و با توجه به سندهای اشاره شده این نام و معنا درست نمی باشد .



سودبردن از این نوشته بدون آوردن نام نویسنده و سرچشمه ی گفتار دور از ارزش های ملی است .

--------------

سرچشمه هایی که از آنها بهره برده شده :

کتاب گل نوشته های باروی پارسه ، نوشته ی ریچارد تردول هلک ، بخش واژه نامه

گفتار دکتر محمد معین درباره ی زبان پارسی باستان ، پیش گفتار فرهنگ دهخدا

کتاب راهنمای پاسارگاد ، نوشته ی دکتر شاهپور شهبازی ، برگه ی 160 تا 162

کتاب هخامنشی ها ، نوشته اردشیر خدادادیان ، برگه های 4و6

اقتصاد شهر سوخته در دست زنان بوده است

سرپرست هیات کاوش شهر سوخته گفت: بیشتر کاوش‌های ده سال گذشته‌ی شهر سوخته، در بخش گورستان بوده‌اند، سیدمنصور سیدسجادی که در جمع دانشجویان در دانشگاه سیستان و بلوچستان سخن می‌گفت، درباره‌ی سفال‌های به‌دست آمده از حفاری‌های شهر سوخته، اظهار کرد: از جمله تولیدات اقتصادی در شهر سوخته تولیدات سفال بوده که به تعداد زیاد تولید می‌شده و مرغوبیت متوسطی داشته‌اند. بیشتر سفال‌های رنگی و منقوش در این منطقه مانند سفال شمال خراسان بوده‌اند و انعکاس طبیعت در سفال‌ها به خوبی دیده می‌شود.
وی درباره‌ی پارچه‌ها و الیاف به‌دست آمده، توضیح داد: حدود 800 قطعه‌ی ثبت‌شده در این مورد وجود دارند. پارچه‌های این منطقه به‌صورت قلاب‌بافی بوده‌اند و با قلاب‌های چوبی بافته می‌شدند. همچنین پارچه‌های دورنگ، نخ، بند کفش، طناب و تور ماهی‌گیری هم به‌دست آمده‌اند
او افزود: اغلب مهرهای شهر سوخته به‌صورت مسطح و از جنس فلز، سنگ و... هستند و از آنجایی که این مهرها بیشتر در قبور زنان یافت شده‌اند، احتمال می‌رود که اقتصاد مردم شهر سوخته بیشتر در دست زنان بوده باشد.
سجادی درباره‌ی اجناس چوبی یافت‌شده، گفت: از جمله اجناس چوبی به ملاقه، دوک، بقایای اشیای حصیری و شانه‌ی معرق‌کاری‌شده می‌توان اشاره کرد که این شانه بسیار منحصربه‌فرد است.
وی درباره‌ی هنر تزیینی و جواهرات شهر سوخته، اظهار داشت: در شهر سوخته ظرف‌های مرمر بسیار زیادی دیده می‌شوند که برخی از آن‌ها، ظرافت‌های خاصی دارند. همچنین صنعت جواهرسازی و تزیینات طلایی در آن دوره، بسیار ظریف و جالب بوده و در واقع هنر و صنعت در شهر سوخته سطح بسیار بالایی داشته است و از روی جواهرات ساخته‌شده به‌خوبی این مطلب را می‌توان درک کرد.
شهر سوخته کجاست؟
شهر سوخته» در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده و پنج هزار سال قدمت دارد. این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده و مردم این شهر در چهار دوره بین سال‌های ۳۲۰۰ تا ۱۸۰۰ قبل از میلاد در آن سکونت داشته اند.
بر مبنای یافته‌های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و بقایای آن نشان می‌‌دهد که این شهر دارای پنج بخش مسکونی واقع در شمال شرقی شهر سوخته، بخش‌های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای یادمانی و گورستان است که به صورت تپه‌های متوالی و چسبیده به هم واقع شده اند. هشتاد هکتار شهر سوخته بخش مسکونی بوده است.
تحقیقات نشان داده است این محوطه بر خلاف اکنون که محیط زیست کاملاً بیابانی دارد و فقط درختان گز در آنجا دیده می‌‌شود، در پنج هزار سال قبل از میلاد منطقه‌ای سبز و خرم با پوشش گیاهی متنوع و بسیار مطلوب بوده و درختان بید مجنون، افرا و سپیدار در آنجا فراوان وجود داشته است. در آن دوران نیز این منطقه بسیار گرم بوده، اما آب رودخانه هیرمند و شعباتش به خوبی زمین‌های کشاورزی شهر سوخته را سیراب می‌‌کرده است.
دریاچه هامون در ۳۲۰۰ قبل از میلاد دریاچه‌ای بزرگ و پرآب بوده و رودها و شاخه‌های قوی از آن منشعب می‌‌شده و در اطراف آن نیزارهای وسیعی وجود داشته است. در بررسی‌های منطقه‌ای در اطراف شهر سوخته بستر رودخانه‌های مختلف و آبراه‌هایی پیدا شده که به مزارع کشاورزی شهر سوخته آب می‌‌رسانده اند. در اولین فصل کاوش در شهر سوخته کوچه‌ها و خانه‌های منظم، لوله کشی آب و فاضلاب با لوله‌های سفالی پیدا شد که نشان دهنده وجود برنامه ریزی شهری در این شهر است.