در تقسیمات مذهبی زمانی آیین زرتشتی سال به دوازده ماه و
هر ماه به سی روز و هر روز به پنج گاه تقسیم شده است که این ماهها و روزها
با نامهای مخصوص به خود مشخص میشوند . ماهها به ترتیب : فروردین، اردیبهشت
، خورداد ، تیر ، امرداد ، شهریور ، مهر ، آبان ، آذر ، دی ، بهمن و اسفند
نام گذاری شده است . (در یازدهم فروردین 1304 بنا بر تصویب مجلس شورای ملی
در تقویم رسمی کشور از نامهای ایرانی سالنمای اوستایی استفاده شد و از آن
زمان نام ماههای زرتشتی و تقویم رسمی کشور یکی شد.) همچنین هر روز از ماه
در بین زرتشتیان به یک نام خوانده میشودکه نخستین روز ماه ، به نام
اورمـزد آغاز و پس از آن با نام امشاسپندان ادامه می یابد بهمن ، اردیبهشت
، شهریور ، سپندارمذ ، خورداد ، امرداد و پس از آن با نام ایزدان دی به
آذر ، آذر ، آبان ، خور ، ماه ، تیر ، گئوش در دسته اول و دی به مهر ، مهر
، سروش ، رشن ، فروردین ، ورهرام ، رام ، باد در دسته دوم و دی به دین ،
دین ، ارد ، اشتاد ، آسمان ، زامیاد ، مانتره سپند و انارام در دسته سوم .
در سرآغاز هر یک از این دسته ها نام دی به معنی آفریدگار جای گرفته که سه
مرتبه تکرار میشود .به همین علت برای متمایز ساختن آنها از یکدیگر این روز
های دی به همراه نام روز بعد خود مشهور میباشند .همچنین پنج روز باقیمانده
پایان سال که به بهیزک یا پنجه معروف می باشد به ترتیب با نامهای اهنود ،
اشتود ، سپنتمد ، وهوخشتره و وهیشتواش نامیده می شود .
توضیحات بالا به این منظور ارائه گردید که در پایان نماز و به هنگام
خواندن برساد لازم است تا نام روز و ماه و همچنین گاه بجای آوردن نماز ذکر
شود . بنا بر این در آغاز نیایش نماز گزار باید نام روز و ماه را دانسته
تا در پایان نماز ، برساد را به نام گاه مورد نظر بخواند . همچنین به
هنگام خواندن سروش باج یا لابه لای نیایش های دیگر قطعات مخصوص که مربوط
به گاه خواندن نماز است خواسته می شود که باید مطالب ویژه گاه مورد نظر
خوانده شود . در این میان روز نیز که به پنج قسمت تقسیم شده با نامهای
مخصوص به خود خوانده میشود: هاون ، رفتون ، ازیرن ، ایوه سریترم ، اشهن .
· گاه هاون ، از برآمدن آفتـاب تا نیمـروز میباشد .
· گاه رفتون از نیمروز تا سه ساعت پس از نیمروز میباشد ، با توضیح اینکه
از روز اورمزد و آبانماه یعنی آغاز زمستا ن بزرگ (مطابق با بیست و پنجم
مهر ماه تقویم رسمی ) تا پایان سال گاه رفتون نداریم و خواندن گاه رفتون
جایز نیست . گاه هاون در این روزها از برآمدن آفتاب تا سه ساعت پس از
نیمروز میباشد ، یعنی عملا با کوتاه شدن طول روز گاه هاون جایگزین گاه
رفتون میشود .
· گاه ازیرن از سه ساعت پس از نیمروز شروع و تا غروب خورشید ادامه می یابد .
· ایوه سریترم گاه با غروب خورشید و پیدا شدن ستاره آغاز و تا نیمه شب ادامه می یابد .
· گاه اشهن از آغاز نیمه شب تا برآمدن آفتاب است . برساد در گاه اشهن بنام
روز قبل خوانده میشود یعنی عملاً آغاز روز از بر آمدن آفتاب در گاه هاون
در نظر گرفته میشود .
به هنگام آغاز گاه موبد آتـشکده ، ضمن خواندن اوستا در مقابل آتـش با به
صدا در آوردن زنگی که در آتشگاه و در کنار آفرینگانی آتـش قرار دارد آغاز
گاه تازه را به نمازگزارانی که در آتـشکده هستند اعلام میکند .
زرتشتیان خصوصاً در روزهای اورمزد ، اردیبهشت ، آذر ، سروش ، ورهـرام و
همچنین دی به آذر ، دی به مهر و دی به دین به آتـشکده رفته و به نیایش
اهورا مزدا میپردازند ، همچنین در روزهای اردیبهشتگان و آذرگان مراسم جشن
در آتشکده برگزار میگردد ، هر ساله ضمن برگزاری جشن اردیبهشتگان آتش
آتشکده با آتش طبقات مختلف مردم « مس» میشود .
در اینجا به جزئیات و نکات ریزی که همواره به هنگام خواندن نیایشها ،
مرتبط با گاه و زمان نیایش میباشد و باید به آنها توجه نمود اشاره میشود .
نیایشهای روزانه را نباید نزدیک پایان گاه شروع کرد به طوری که گاه بعدی
آغاز شود اما در خواندن اوستاهای بزرگ اگر گاه تمام شد برساد را باید به
نام گاه قبلی خواند .
بهترین زمان برای نیایش یک ساعت پس از نیمه شب در اشهن گاه و سپس در گاه
هاون و همچنین یک ساعت پس از آغاز ایوه سریترم گاه تا دو ساعت پس از آن
میباشد که این ساعات بهترین زمان برای نیایش توصیه شده است .
در آغاز روز پس از خواندن اوستای بایسته ، باید خورشید نیایش و مهر نیایش
با هم خوانده شود و باید توجه نمود که خواندن هر یک از این نیایش ها یکی
بدون دیگری جایز نیست ، همچنین این نکته که خواندن خورشید نیایش ، مهر
نیایش و آبزور در پیش آتش آتشکده ناروا ست ، در ضمن این نیایشها و خورشید
یشت ، مهریشت و آبان یشت را در شب یعنی گاههای ایوه سریترم و اشهن نباید
خواند .
اوستا های گاه هاون ، رفتون ، ازیرن ، ایوه سریترم و اشهن گاه که هر یک به
طور جداگانه قطعاتی از خرده اوستا را به خود اختصاص داده اند را باید در
گاه مخصوص به خود خواند .
ماه نیایش را فقط در شب یعنی از آغاز گاه ایوه سریترم تا پایان اشهن گاه
میتوان خواند . سروش یشت سر شب فقط در ایوه سریترم گاه تا سه ساعت از شب
گذشته خوانده میشود و در هنگامی دیگر خواندنش جایز نیست . در سر شب آتـش
نیایش باید پس از سروش یشت سر شب و در حضور آتـش خوانده شود .
خواندن یزشنی و آفرینگانها بجز آفرینگان رفتون در گاه هاون و خواندن
وهیشتواش گاه در روز توصیه شده است ، خواندن اهنود گاه یایشت گاهان برای
تندرستی چند روز پشت سر هم و خواندن پتت در ده روز پنجه و روز اورداد
(کبیسه) و سه روز نخست درگذشتگان جایز نیست . (مجموعه سخنرانی های موبد
شهزادی – مهرانگیز شهزادی ، صفحات 65 تا 72 )
پرونده جزایر سه گانه ایرانی و ادعاهای گاه و بی گاه کشور امارات مبنی بر مالکیت آنها مدتی است که وارد مرحله جدیدی شده است.
هر چند واکنش ها نسبت به تلا ش برای تغییر نام خلیج همیشگی فارس با عناوین
مجعولی چون خلیج عربی، خلیج اسلا می، خلیج دوستی یا حتی خلیج حساسیت
ایرانیان به این مساله را تا حدود بیشتری افزایش داده است، اما فارغ از
جنجال های رسانه ای و تبلیغاتی نیز به وضوح مشهود است که اقدامات کشور
امارات رنگ و بوی دیگری به خود گرفته اند.
چندی پیش و در جریان اجلا س اتحادیه کشورهای عرب، بار دیگر این ادعاها
مطرح شد، اما کشورهای عربی این بار تنها به محکومیت ایران و تاکید بر
مالکیت امارات بر جزایر سه گانه اکتفا نکردند، بلکه پا را فراتر گذارده و
پیشنهاد ارجاع پرونده به شورای امنیت را مطرح ساختند و تمامی این اتفاقات
در شرایطی صورت گرفت که منوچهر متکی، وزیر امور خارجه کشورمان به عنوان
عضو ناظر در این جلسه حاضر بود.
به دلیل اهمیت موضوع و شرایط فعلی منطقه پای صحبت دکتر داوود هرمیداس
باوند نشستیم تا پیشینه تاریخی این پرونده را به تفصیل بازگشاییم. توضیح
این که دکتر باوند در سال 1971 م و در زمان طرح مساله استقلال بحرین و
جزایر سه گانه، یکی از نمایندگان حقوقی ایران در سازمان ملل بود و پس از
انقلا ب نیز به دلیل تخصص و اطلا ع کافی از موضوع بارها در این زمینه به
کمک طلبیده شد.
جناب دکتر، همان طور که اطلاع دارید مدتی است که مجددا مساله ادعاهای
امارات برای مالکیت جزایر سه گانه ایرانی شدت گرفته و حمایتهای کشورهای
عربی نیز از این ادعاها وارد مرحله جدیدی شده است. از شما می خواهیم پیش
از پرداختن به مساله ادعاهای اخیر که در اجلاس اتحادیه کشورهای عربی مطرح
شده است، مقداری راجع به پیشینه تاریخی جزایر سه گانه ایرانی و حتی بحرین
صحبت کنید.
البته من باید یادآوری کنم که تاریخچه اختلافات بر سر جزایر سه گانه با
بحرین اندکی تفاوت دارد. بحرین همواره جزیی از ایران بوده است و تنها در
یک دوره پرتغالیها که اولین استعمار غربی پس از کشف راههای دریایی بودند
آن را اشغال کردند. این مساله به اوایل سلطنت شاه اسماعیل در 1507.م باز
می گردد تا اینکه سرانجام شاه عباس بار دیگر حاکمیت ایران بر این جزایر را
اعاده کرد.
پیش از آن و در طول تاریخ بحرین همواره جزیی از ایران بوده است. یعنی در
زمان هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و حتی پس از ورود اعراب به ایران نیز
هر کسی که بر ولایت فارس حکومت می کرد بحرین را نیز جزیی از ارباب جمعی
خود داشت.
پس دقیقا از چه زمانی مساله جدایی این جزیره از خاک ایران پیش کشیده شد؟
پس از فوت کریم خان که کشور تا مدتی بی نظم می شود، یک شاخه از اعراب
اتوبی به نام آل خلیفه که از مجد آمده بودند آنجا مستقر می شوند. در
1820میلادی حکومت بمبئی به عنوان مبارزه با راهزنی دریایی با همکاری ایران
و امام مسقط عمان وارد خلیج فارس می شوند. فرماندهی این نیروها را ژنرال
ویلیام کایر برعهده داشت که شیوخ عرب و در راس آنها قبایل قاسمی و جاسمی
را سرکوب کردند.
پس از این سرکوب انگلیسیها قراردادهایی با این شیوخ عرب منعقد می کنند تا
از راهزنی دریایی دست بردارند. در این بین قراردادی نیز با شیخ بحرین
منعقد می شود، هرچند که او اصلا در این درگیریها و راهزنیها دخیل نبوده
است.
به دنبال این قرارداد دولت ایران به حکومت بمبئی اعتراض می کند که بحرین
یکی از استانهای ایران است و به موجب عهدنامه 1810.م شما متعهد بودید که
دخالتی در ایالات ایران نکنید.
به دنبال این اعتراض کارگزار سیاسی انگلستان، کاپیتان ویلیام بروس، در
1822م. در قراردادی در شیراز با حسن علی میرزا فرمان فرما والی ایالت فارس
منعقد می کند و طی آن حاکمیت ایران بر بحرین را به رسمیت می شناسد و متعهد
می شود که دولت انگلستان و حکومت بمبئی از آن پس هر اقدامی در رابطه با
بحرین را تنها با هماهنگی دولت ایران انجام دهد.
اما حکومت بمبئی پس از انعقاد این قرارداد مدعی می شود که کارگزار سیاسی
از حدود اختیارات خود خارج شده است و این حکومت حاضر نیست قرارداد را به
رسمیت بشناسد که از این تاریخ اختلاف ایران و انگلستان شروع می شود و پس
از آن همواره در طول قرن 19میلادی هر اقدامی که در بحرین انجام می شده است
ایران به آن اعتراض می کرده است.
این اقدامات چه بوده که اعتراض دولت ایران را به همراه داشته است؟
برای مثال در 1860.م شیخ محمد در بحرین پرچم ایران را به اهتزاز در می
آورد و اعلام وابستگی به ایران می کند، دولت انگلستان او را برکنار می کند
و برادرش شیخ علی را به عنوان شیخ بحرین منصوب می کند.
در 1867.م و به دنبال اعتراضات ایران، لرد کلراندو نامه ای می نویسد و در
آن مدعی می شود که اگر انگلستان اقدامی در منطقه انجام می دهد تنها به
دلیل برقراری امنیت است و اگر دولت ایران بتواند امنیت منطقه خلیج فارس
منجمله بحرین را تامین و تضمین کند ما هیچ گونه ادعایی بر روی بحرین
نداریم.
آیا پس از این نامه دولت ایران نمی توانست امنیت منطقه را تامین کند تا بهانه حضور انگلیسها از میان برداشته شود؟
مساله تنها این نبود، این اختلافات کماکان پابرجا می ماند تا آغاز قرن 20
میلادی که انگلستان همچنان قدرت بلامنازع منطقه است. در اوایل این قرن
انگلستان دلیل دیگری غیر از مبارزه با راهزنی دریایی برای حضور در منطقه
پیدا می کند و آن مبارزه با تجارت برده است که آن را دستمایه دیگری برای
ورود و حضور دایمی در منطقه قرار می دهد.
گام بعدی انگلیسیها ایجاد یک نوع تفاهم نامه امنیتی بین شیوخ عرب بود. این
شیوخ حوزه خلیج فارس همواره در یک نوع تضاد و زد و خورد با یکدیگر به سر
می بردند، به خصوص موقع صید مروارید که یکی از اصلی ترین منابع درآمد آنها
بوده است.
به موجب این تفاهم نامه امنیتی دولت انگلیس شیوخ عرب را وادار می سازد
برای مدت 10 سال از زد و خورد و درگیری دست بردارند که در 1953.م این
تبدیل می شود به یک قرارداد دایمی. طی این قرارداد در صورت وقوع اختلاف
شیوخ باید به کارگزار انگلستان مراجعه کنند تا وی به عنوان داور به میانجی
بپردازد. از این تاریخ عنوان سواحل جنوبی خلیج فارس که ابتدا به سواحل
عمان شهرت داشت و بعد سواحل راهزنان دریایی شد، به سواحل متصالحه تغییر
نام پیدا می کند.
مساله دیگر مورد دخالت و نظارت انگلیسها، کنترل تجارت اسلحه بود. برای
اینکه دیگر رقبای اروپایی راهی به خلیج فارس پیدا نکنند انگلیسها تنها
اجازه دادند که کمپانیهای انگلیسی به تجارت اسلحه در منطقه بپردازند.
جالب اینجا است که این تجارت در ظاهر غیرقانونی بود. یعنی اسلحهها به صورت
غیرقانونی وارد کشور می شد و در اختیار ایلات قرار می گرفت و دولت
انگلستان که خود این تجارت را به صورت کنترل شده به انحصار کمپانیهای
انگلیسی درآورده بود به دولت مرکزی ایران انتقاد می کرد که باید جلوی این
تجارت قاچاق گرفته شود. این اقدام را تنها می توان به عنوان یک بهانه
تراشی برای اعمال فشار به دولت ایران به حساب آورد.
این همه تلاش برای حضور در خلیج فارس به چه دلیل بود؟ آیا انگلیسها در این دوره از وجود ذخایر نفت در خلیج فارس باخبر بودند؟
خیر، اما عوامل دیگری بودند که اهمیت مشابهی برای خلیج فارس ایجاد کنند.
مثلا در این دوران مساله جدیدی باعث افزایش اهمیت منطقه خلیج فارس شد و آن
استقرار کابلهای تلگراف بود. این خطوط برای برقراری ارتباط میان انگلستان
و بمبئی از طریق دریا و خشکی ایجاد شده بودند که تامین امنیت آنها نیز
حائز اهمیت بود.
مساله ادعای مالکیت اعراب بر جزایر سه گانه از چه زمانی آغاز شد؟
در آغاز قرن بیستم دولت انگلستان با دو چالش اساسی در منطقه مواجه شد. یکی
قدرت نوخاسته آلمان بود که قدرتی دریایی در حد انگلستان در اختیار داشت و
امتیاز راه آهن برلین-بغداد-خلیج فارس را نیز در اختیار گرفته بودند و
دیگری روسیه تزاری.
برای جلوگیری از مخدوش شدن سلطه بلامنازع انگلستان بر خلیج فارس، دولت
انگلیس در دهه نود قرن 19.م قراردادهای تحت الحمایگی با شیوخ عرب به امضا
در می آورد و طی آن شیوخ عرب متعهد می شوند که هیچ گونه رابطه سیاسی بدون
هماهنگی با دولت انگلستان برقرار نکنند و تحت هیچ شرایطی پایگاهی را چه به
عنوان اجاره و چه به عنوان فروش در اختیار دولتهای دیگر قرار ندهند.
در این زمان ایران کشور مستقلی بود و در روزنامههای اروپایی مطالبی منتشر
می شد مبنی بر اینکه دولت آلمان قصد دارد یک پایگاه سوخت در ایران احداث
کند یا اینکه کارشناسان روسی در منطقه خلیج فارس به جمع آوری اطلاعات
مشغول شده اند.
به همین دلیل و در 1895.م دولت انگلستان پیشنهاد تقسیم ایران به دو منطقه
تحت نفوذ را تقدیم دولت روسیه می کند تا انحصار ایجاد پایگاه و انجام
تجارت در جنوب ایران در اختیار انگلستان قرار بگیرد. روسیه این پیشنهاد را
نمی پذیرد. چرا که اولا در منطقه شمال ایران و دریای خزر راههای ارتباطی
وجود نداشت و تجارت این منطقه از طریق بادکوبه و روسیه انجام می شده است و
ثانیا دولت روسیه در منطقه خلیج فارس نیز دستش باز بود.
پس از رد این پیشنهاد از جانب روسها، «لنستان» و زیر خارجه انگلیس
اطلاعیهای صادر می کند که ما به هیچ کشوری اجازه ورود و دخالت در خلیج
فارس را نخواهیم داد و در این راه حتی تا پای جنگ نیز ایستاده ایم. پس از
آن نیز به کارگزار خود در ایران دستور می دهد که در جزایر خلیج فارس به
دنبال شیوخی بگردد که بتوانند به نام آنها نسبت به مالکیت جزایر ادعا کنند.
کارگزار سیاسی در آن زمان «ویلیام کاکز» بود که پاسخ می دهد با «شیخ حسن»،
از شیوخ ساکن در جزیره قشم ملاقاتی داشته ایم و درصدد انعقاد قرارداد با
وی هستیم اما یک ماه بعد والی فارس کارگزار را برکنار می کند و این طرح
شکست می خورد. پس از شکست این طرح دولت انگلیس توجه خود را متوجه دو جزیره
تنب کوچک و بزرگ می کند، چرا که جزایر سه گانه در تنگه هرمز اهمیت
استراتژیک خاصی دارند.
یعنی برنامهریزی اولیه انگلستان بر ادعای مالکیت اعراب در جزیره قشم متمرکز شده بود؟
این امکان وجود داشت، اما همان گونه که گفتم شرایط مهیا نشد. مقارن این
اتفاقات سه رویداد سبب می شود که دولت انگلستان به تعجیل بیفتد. یکی اینکه
تجار ایرانی تقاضا می کنند که دپوی کالاها از بندر لنگه به جزیره ابوموسی
تغییر پیدا کند. نکته دوم اینکه «مستر نوز» و مستشاران بلژیکی گمرک ایران
تصمیم می گیرند که در بنادر و جزایری که از لحاظ تجاری یا مردمی قابل
استفاده است مامورین گمرکی بگذارند. بنابر این شروع می کنند و در جزیره
خارک و دیگر جزایر ایرانی دفتر گمرک قرار می دهند و پرچم ایران را نصب می
کنند که تنب بزرگ نیز یکی از این جزایر بود. عامل سوم نیز همان شایعه رو
به گسترش حضور روسها در منطقه بود.
پس از آنکه مامورین ایرانی در جزیره تنب بزرگ دفتر گمرک تاسیس کرده و پرچم
ایران را نصب می کنند، دولت انگلستان مدعی می شود که این جزیره متعلق به
شیخ شارجه است که البته دولت ایران نمی پذیرد و متعاقبا اعلام می کند که
این جزیره همیشه یک جزیره ایرانی بوده و هست.
این دوره همزمان می شود با انقلاب مشروطیت و سالهای 1904 و 1905.م. در این
دوره و طی مذاکراتی که «مشیرالدوله» و زیر خارجه ایران با «هاردینگ» وزیر
مختار انگلستان انجام می دهد، با فشار انگلیسها ایران می پذیرد که مامورین
گمرکی خود را از جزیره خارج کند تا پس از آن اختلافات از طریق مذاکره
پیگیری شود.
اما به محض خروج مامورین ایرانی، یک ناو انگلیسی وارد منطقه شده و پرچم
شیخ شارجه را در جزیره نصب می کند. در پاسخ به اعتراض دولت ایران،
انگلستان طی نامهای می نویسد از آنجا که تا کنون جزیره تنب بزرگ رسما توسط
هیچ کشوری اشغال و تصرف نشده و شیخ شارجه اولین کسی است که پرچم خود را در
آنجا نصب کرده، بنابراین جزیره متعلق به شیخ شارجه است و ایران در صورت
داشتن هرگونه ادعا باید آن را به اثبات برساند.
یعنی انگلیسها علاوه بر پرچم ایران، دفتر گمرکی این کشور را نیز نادیده گرفتند؟
دقیقا ادعای انگلیسها در شرایطی صورت می گرفت که در تمام طول قرن 19.م و
در تمامی گزارشات، مکاتبات و نامههای سیاسی با حکومت هند وزارت خارجه
انگلیس یا وزارت خارجه با دریاداری و حکومت هند، همه جا ذکر می شد که
جزایر سه گانه، ابوموسی و تنب کوچک و بزرگ و فرور و نبی فرور و سیری جزو
ارباب جمعی بندر لنگه و تحت ***** والی فارس است. حتی در این زمینه
نقشههای بسیاری وجود دارد.
این نقشهها متعلق به چه کشوری است؟ آیا اعتبار و سندیتی هم دارد؟
تعداد نقشههای غیر رسمی که بسیار است اما از میان نقشههای رسمی نیز برای
مثال نقشه رنگی که وزارت جنگ انگلیس در سال 1868.م تهیه کرده و «لرد سادیس
بری» از طریق وزارت خارجه تقدیم ناصرالدین شاه می کند جزایر به رنگ ایران
مشخص می شود.
نقشه بعدی نقشه «لرد کرسن» است که در سال 1890.م تهیه می شود. لرد کرسن
نایب سلطنه انگلیس در خلیجفارس، یعنی در هندوستان بوده است که کتابی نیز
در مورد ایران و خلیج فارس نوشته است. در نقشههای رنگی این کتاب لرد کرسن
نیز جزایر به رنگ ایران است. حتی فراتر از اینها در نقشه دریاداری که در
اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیست تهیه می شود باز هم جزایر به رنگ ایران
است.
پس منظور انگلستان از نصب پرچم شیخ شارجه در جزیره چه بوده است؟ آیا صرف برافراشتن یک پرچم برای کشوری مالکیت به همراه خواهد داشت؟
این ادعا در مورد جزایر و سرزمینهای بلاصاحب است. ممکن است سرزمینی به
تازگی کشف شده باشد یا مدتی اشغال شده و پس از آن رها شده باشد که به این
سرزمینها بلاصاحب گفته می شود. یک دولت می تواند با نصب پرچم یا صلیب این
سرزمینها را به عنوان تقدم در تصرف به مالکیت خود درآورد که البته باید
متعاقبا اقدامات مالکانه و حاکمانه را انجام دهد.
ولی جزایر سه گانه ما نه جزایر بلاصاحب بودند و نه جزایر رها شده. بنابر
این ادعای اینکه این جزایر را تا کنون کسی اشغال نکرده است به معنای نقض
حداقل یک قرن مکاتبات و اسناد و نقشههای خود دولت انگلیس بود.
پاسخ دولت ایران به این اقدام چگونه بود؟
در این دوره دولت ایران که درگیر بحران مشروطیت و ضعف داخلی است تنها به
اعتراضهای مکرر بسنده می کند که این تاریخ را می توان آغاز مساله اختلاف
در حاکمیت جزایر سه گانه دانست.
چهار سال بعد و در 1908.م یک کمپانی انگلیسی به نام «مس درس اسکایت» با
کشتی طبرستان مطالعاتی را برای یافتن خاک سرخ در منطقه انجام می دهد. در
بسیاری از جزایر خلیجفارس منجمله ابوموسی و تنب کوچک این خاک یافت می شود.
این کمپانی طی گزارشی به وزارت خارجه انگلستان اعلام می کند که بر اساس
تحقیقات ما در جزایر فرور و تنب کوچک خاک سرخ وجود دارد که متعلق به ایران
هستند و پرچم ایران هم در منطقه نصب شده است. بنابراین ما درصدد مذاکره با
دولت ایران برای گرفتن امتیاز بهره برداری از خاک سرخ این مناطق هستیم.
وزارت خارجه این نامه را به حکومت هند و حکومت هند آن را به کارگزار سیاسی
در ایران ارجاع می دهند. کارگزار سیاسی متوجه می شود که در 1904.م هیچ
ادعایی بر روی تنب کوچک به نفع شیخ شارجه نکرده است.
وی برای جبران اشتباه خود پیشنهاد می دهد که چون فرور و نبی فرور دو اسم
مشابه هستند که با هم به صورت یک مجمع الجزایر متعلق به ایران هستند، ما
نیز ادعا کنیم که هرکس تنب بزرگ را در تصرف دارد باید تنب کوچک را نیز در
تصرف داشته باشد. حکومت هند و دولت انگلستان پیشنهاد کارگزار سیاسی را می
پذیرند و به کمپانی انگلیسی دستور می دهند به جای دولت ایران به سراغ شیخ
شارجه رفته و قرارداد استخراج و بهرهبرداری را با وی امضا کنند.
آیا امضای این قرارداد است که امروز سندی برای مدعیان اماراتی محسوب می شود؟
این یکی از اسناد مورد ادعای امارات است، اما در همین مورد هم جالب است که
این ادعا در حالی صورت می گیرد که خود دولت انگلستان چهار سال پیش نصب
پرچم را ملاک تصرف و مالکیت جزایر معرفی می کند و بنابر نامه ارسالی
کمپانی، مشخص شده بود که در آن زمان پرچم ایران در این جزیره نصب بوده
است. دولت انگلستان این مساله را کاملا نادیده گرفته و جزیره را اشغال می
کند که متاسفانه دولت ایران اصلا متوجه موضوع نمی شود.
به هر حال هر اقدامی از جانب دولت انگلستان در مورد این سه جزیره و حتی
جزیره بحرین انجام می داد، دولت ایران مکررا اعتراض می کرد که این اقدامات
غیرقانونی است و جزایر به صورت غیرقانونی اشغال شده است. دولت انگلستان هم
طی نامههایی مدعی می شود که ایران در مورد بحرین اعمال حاکمیت نمی کرده
است که دولت ایران این مساله را نمی پذیرد و هربار تاکید می کند که اعمال
حاکمیت ایران در این جزیره نیز همیشگی بوده است.
آیا این اعتراضات ایران به انجام مذاکرات یا احتمالا امضای تفاهم نامهای منجر نشد؟
می توان گفت چرا، اما این اعتراضات تنها علت نبودند; پس از وقوع انقلاب در
روسیه و روی کار آمدن دولت کمونیستی در این کشور، روسیه دیگر به عنوان یک
چالش در منطقه محسوب نمی شد. در اوایل این دولت درگیر استراتژی صدور
انقلاب بود که این استراتژی شکست خورد و پس از آن استراتژی صدور انقلاب به
یک نوع استراتژی دفاعی تغییر پیدا کرد. به این ترتیب خیال دولت انگلستان
از مداخلات این دولت در منطقه خلیج فارس راحت شده بود و با توجه به شکست
آلمان در جنگ جهانی اول، این خطر نیز برطرف شده و انگلیس به قدرت بلامنازع
منطقه تبدیل شد.
به دنبال این مساله انگلستان بر آن شد تا طی قراردادی به نام «قرارداد
عمومی ناظر بر خلیجفارس» تمامی مسائل خود در منطقه، از جمله طلبهای
انگلستان، راه آهن زاهدان، مسائل جزایر از جمله بحرین و جزایر سه گانه را
حل و فصل کند. همچنین در این قرارداد که تیمورتاش طرف مذاکرهکننده ایرانی
بود از ایران خواسته شده بود که استقلال عراق که در سال 1932.م از قیمومیت
آزاد شده بود را به رسمیت بشناسد.
در این مذاکرات که چند سال به طول انجامید، مساله بحرین و جزایر سه گانه
به صورت مجزا از دیگر مسائل مورد تاکید و بررسی قرار گرفت. در بخشی از این
مذاکرات تیمورتاش از انگلیسها می خواهد که به صورت مشترک در مورد تنب بزرگ
اقداماتی انجام دهند تا این جزیره را از حضور قاچاقچیان پاکسازی کنند. در
پاسخ به این پیشنهاد وزارت خارجه انگلستان اعلام می کند در صورتی که ما با
ایران به صورت مشترک اقدامی در منطقه انجام دهیم به حیثیت قدرت بلامنازع
ما خدشه وارد خواهد شد و به این دلیل ما حاضر نیستیم با ایران عملیات
مشترکی انجام دهیم.
انگلیسها حتی برای کارگران فانوسهای دریایی که در جزایر سه گانه ایجاد شده
بود دستور داشتند که به جای ایرانیها از هندیها استفاده کنند، چرا که
معتقد بودند با به کارگیری ایرانیها دچار مشکلات بیشتر حاکمیتی خواهند شد.
در این زمان یک استراتژی bepersianisation نیز در منطقه به اجرا درآمد به
معنای زدودن مبانی فرهنگی نفوذی ایران در منطقه خلیجفارس. در این راستا
تلاش می شد که ایران نتواند هیچگونه اعمال حاکمیت موثری بر جزایر منطقه
داشته باشد. حتی کار به جایی رسید که انگلیسها مدعی شدند که جزایر قشم و
همورابی نیز متعلق به امام مسقط و عمان هستند. این در حالی بود که این
جزایر در زمان محمد شاه به این شیوخ اجاره داده شده بود و در زمان
ناصرالدین شاه هم که قرارداد به پایان رسیده بود دیگر ادامه پیدا نکرد.
به هرحال این مذاک
رات به دلیل اینکه در 1933.م ایران قرارداد دارسی را به صورت یک جانبه لغو
می کند بدون نتیجه باقی مانده و به پایان نمی رسد اما در همین دوره نیز در
نقشههای انگلیسی جزایر خلیج فارس به سه دسته تقسیم می شوند. جزایر ایرانی،
جزایر عربی و جزایر مورد اختلاف که شامل بحرین، ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک
بوده است و دولت ایران نیز نسبت به اقدامات انگلستان در منطقه به اعتراضات
خود ادامه می دهد و این اعتراضات سبب می شود که مساله اختلاف بر سر مالکیت
جزایر هیچ گاه شامل مرور زمان نشود.
آیا انگلیسها در این دوره و به عنوان کشورهایی مستقل از ایران با شیوخ عرب
قراردادهای دیگری نیز منعقد کرده اند که امروز مورد استناد اعراب قرار
بگیرند؟
در 1937.م انگلیسها در گزارشات خود می آورند که در جزایر منطقه نفت وجود
دارد. به دنبال این گزارش شروع به مطالعه در مورد جزایر ایرانی می کنند که
مشخص می شود تنب بزرگ و کوچک جزایر خشکی هستند که تنب کوچک کاملا خالی از
سکنه است. ماهیگیران ایرانی و صیادان مروارید هنگامی که صید خود را انجام
می دهند به این جزایر می آیند تا صدفهای خود را بشکنند.
پس از این تحقیقات و در سالهای 1937.م تا 1938.م انگلیسها از ترس آنکه
دولت ایران متوجه وجود نفت در جزایر خود شود تصمیم می گیرند که هرچه
سریعتر اقدامی انجام دهند که به مالکیت ایران بر جزایر خاتمه بخشند، به
این ترتیب که جزیره فارسی را به شیخ کویت و جزیره عربی را به ابوظبی
واگذار می کنند.
پس از این دوره و به دلیل اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم دیگر هیچ
مسالهای مطرح نمی شود تا زمان به قدرت رسیدن دولت دکتر مصدق که بار دیگر
دولت ایران مساله را مطرح می کند. پس از کودتای 28مرداد سال 1332.ش سفیر
انگلستان اعلام می کند که ما با عبدالله انتظام، دیپلمات ایران در مورد
جزایر مذاکره کرده ایم و این نتیحه رادیدیم که باید ایران را در این مساله
راضی نگه داریم. در نتیجه به شیخ راس الخیمه پیشنهاد می دهند که جزایر را
به ایران بفروشد. این شیخ نیز اعلام می کندکه تنها در صورتی حاضر به فروش
جزایر است که در صورت کشف منابع در آن، منابع به صورت مشترک به استفاده
درآیند. البته تمام این مذاکرات تنها بین دولت انگلستان و شیخ عرب صورت
گرفته و دولت ایران از آن بی خبر بوده است.
چه زمان دولت انگلیس تصمیم نهایی خود را گرفت تا تکلیف جزایر را با ایران
روشن کند؟ منظورم اتفاقاتی است که در دوره محمدرضاشاه رخ داد و بحرین به
صورت قطعی از ایران جداشد؟
در 1968.م دولت کارگری انگلستان اعلام کرد که به دلیل مسائل مالی قصد دارد
تا در 1971.م منطقه شرق کانال سوئز، منجمله منطقه خلیج فارس را ترک کند.
به همین دلیل تصمیم می گیرند تا قبل از خروج از منطقه اختلافات منطقهای بر
سر جزایر را سامان دهی کنند.
در همین راستا دو نفر به ایران فرستاده می شوند تا به بررسی اسناد و مدارک
حاکمیتی ایران بر جزایر سه گانه رسیدگی کنند. البته در این زمان ما آرشیو
درستی از اسناد و مدارک نداشتیم و حتی جزایر نیز به درجهای از اهمیت
نبودند که امروز مورد نظر ما است. اما به هر حال مجموعه از مکاتبات و
نقشههایی که ذکر کردم به عنوان اسناد جمع آوری می شوند که در جریان این
مذاکرات آقای «امیر خسرو افشار» طرف ایرانی بودند و «مستر لوس» طرف
انگلیسی.
هنگامی که من خودم در آغاز ماجرا و سال 1968.م به انگلستان سفر کردم، آقای
آرام در لندن سفیر بودند. ایشان به من اعلام کردند که شما نیازی نیست در
مورد بحرین اسناد و مدارکی جمع آوری کنید. این مساله برای من بسیار عجیب
بود که به هر حال بحرین مساله مهمی است و چرا نباید در مورد آن اسنادی
جمعآوری شود. آنجا بود که به ذهنم رسید احتمالا پشت پرده مسائلی مطرح شده
و به توافق رسیدهاند که بحرین از حاکمیت ایران خارج شود.
چه چیزی شاه را به این مساله راضی کرده بود؟ آیا وعده یا رانت دیگری به ایران پیشنهاد شده بود؟
من چیزی نمی دانم، همان گونه که گفتم من تصور می کنم که ماجرا از همان یک
سال پیش حل شده بود که دکتر آرام از من خواستند که در مورد بحرین سندی جمع
نکنم. البته این تنها استنباط شخصی من بود و نشانه دیگری وجود نداشت اما
من هنوز هم اعتقاد دارم که تفاهمی پشت پرده رخ داده بود وگرنه مساله بحرین
واقعا برای کشور و مردم ما بسیار مهمتر از جزایر سه گانه بود. این جزیره
منابع بیشتری داشت و حتی مردم ما نیز با آن آشنایی بیشتری داشتند. مردم
بحرین حتی در دوره دوم و سوم مجلس شورای ملی نسبت به یک درگیری و کشتار به
این مجلس دادخواهی کرده بودند. در زمان پهلوی نیز بحرین استان چهاردهم
ایران به حساب می آمد.
یک سال بعد شاه طی یک سخنرانی مطبوعاتی در هندوستان اعلام کرد ما هیچ گاه
حاضر نیستیم از طریق نظامی در مورد مساله بحرین اقدام کنیم و در این مساله
نظر مردم بحرین هرچه باشد محترم می شمریم و به این ترتیب مذاکرات عملا
تنها در مورد سه جزیره انجام گرفت.
آیا اساسا دولت ایران در آن زمان توان مقابله نظامی با انگلستان را داشت؟
به صورتی که مشاهده شد در مورد جزایر فالکلند نیز انگلیسها به صورتی نظامی
وارد شدند و ارتش آرژانتین خیلی زود شکست خود.
اصلا بحث بر سر درگیری نظامی نبود. دولت انگلستان قصد داشت در 1971.م به
صورت کامل از منطقه خارج شود. پس از آن هم دیگر تعهد و مسوولیتی در منطقه
نداشت که بخواهد وارد درگیری شود. به همین دلیل این شائبه وجود داشت که پس
از خروج نیروهای انگلیسی ارتش ایران بخواهد وارد بحرین شود و از این جزیره
اعاده مالکیت کند. سخنرانی شاه تنها برای زدودن این شبهه بود تا خیال
افکار عمومی به ویژه انگلستان از این اقدام احتمالی ایران راحت شود.
البته در این مورد کمیسیونی در ایران تشکیل شد که در آن نمایندگانی از
وزارت خارجه وزارت کشور، ساواک، نیروی دریایی و حتی حزب پان ایرانیست و
آقای پزشک پور هم نمایندهای در این کمیسیون داشتند. اما به هر حال توافقها
صورت گرفته بود و معاون دبیرکل سازمان ملل ماموریت یافته بود تا پرسش
نامههایی تهیه کند که البته هیچ ربطی به رفراندوم نداشت. این پرسش نامهها
تنها برای نهادهای حکومتی بحرین در نظر گرفته شده بود و هیچ گونه مراجعهای
به آرای عمومی صورت نگرفت که البته این نهادهای حکومتی نیز رای دادند که
بحرین باید مستقل شده و به اتحادیه عرب بپیوندد.
به این ترتیب در موازات کمیسیونی که در ایران تشکیل شده بود، اقداماتی در
سازمان ملل صورت گرفت که این جزیره را از حاکمیت ایران خارج کرد. در آن
زمان من هم که به نمایندگی در سازمان ملل حضور داشتم در پاسخ به درخواست
رییس هیات نمایندگی، دکتر وکیل، که از من خواست به دلیل داشتن مطالعه بر
روی اسناد مسوولیت پیگیری مساله جزایر سه گانه در سازمان ملل را بر عهده
بگیرم اعلام کردم حاضر به این کار نیستم; چرا که به نظرم می رسد شما قصد
ندارید مساله بحرین را پیگیری کنید.
دکتر وکیل به من گفتند که این مساله قابل طرح نیست و مانند این می ماند که
ما بخواهیم ادعای 17شهر قفقاز را داشته باشیم. اما من گفتم این مساله
بسیار متفاوت است. آن شهرها طی قراردادهای گلستان و ترکمنچای از ایران جدا
شدند و این در حالی است که خود انگلیسها هم اعتراف می کنند که بحرین یک
جزیره مورد اختلاف است.
آرژانتین در مورد جزایر فارلکلند که اصلا سابقهای نداشته ادعاهای خود را
ادامه می دهد و اسپانیا در مورد جبل الطارق. ولی ما که حقانیتی به مراتب
قوی تر و قطعی تر از این موارد داریم بدون هیچ گونه اقدامی می خواهیم از
این حقانیت و مالکیت چشم پوشی کنیم. به هر حال من مسوولیت پیگیری را به
عهده نگرفتم و آن را به آقای داریوش پاینده واگذار کردم.
گفتید که نمایندگان آقای پزشک پور نیز در کمیسیون حضور داشتند، با این
وجود پس از پذیرش جدا شدن بحرین از ایران پان ایرانیستها به شدت به این
مساله اعتراض کردند. دلیل این مساله چه بود؟
نمایندگان آقای پزشکپور در کمیسیونی بودند که در ایران تشکیل شده بود و به
همراه دیگر نمایندگان نهادهای دولتی و امنیتی کشور مشغول بررسی مساله
بودند. اما حرکتی که در سازمان ملل انجام شد کاملا مستقل از این کمیسیون
بود و اساسا تمامی تصمیماتش از پیش تعیین شده به نظر می رسید که نظرسنجی
سوری یکی از آنها بود. اعضای کمیسیون از این مساله اطلاعی نداشتند و به
همین دلیل بود که پس از اعلام استقلال بحرین، آقای پزشکپور و دوستان ایشان
در مجلس به شدت به این مساله اعتراض کردند.
در مورد نظرسنجی سازمان ملل توضیح دهید. چرا گفتید که این نظر سنجی به هیچ وجه مراجعه به افکار عمومی نبود؟
نظرسنجی سازمان ملل کاملا جنبه صوری داشت و همانگونه که گفتم تنها یک
پرسشنامه بود که نهادهای حکومتی آن را پر کردند و نه مردم. این به آن دلیل
بود که می دانستند اولا ایرانی الاصلهای ساکن بحرین به دلیل محدودیتهایی
که در آنجا داشتند قطعا از ایران حمایت می کردند و علاوه بر آنها شیعیان
بحرین نیز ایران را به اتحادیه عرب ترجیح می دادند. من فکر می کنم با این
عوامل اگر به آرای عمومی مراجعه می شد احتمالا نتیجه چیز دیگری بود.
در 1970.م و با مشخص شدن نتایج پرسش نامههای نهادها حکومتی گزارشی نیز به
شورای امنیت رسید و شورای امنیت اعلام دریافت گزارش کرد. پس از آن تنها
نماینده آمریکا بود که یک تشکری از موضع ایران در قبال مساله کرد و
نماینده عراق هم پس از آن اعلام کرد که ایران هیچ راه دیگری نداشت و تنها
برای حفظ آبرو به این مساله تن در داد.
سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (52-82 پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر
سپاه ایران در زمان اشکانیان است. بر پایه گفته پلوتارک «سورنا در دلیری و
توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»
سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از
نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبه اول را داشت و به سبب نجابت
خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را به کمر بندد.
سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر
دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند به زیر
افکند.
وی در این هنگام بسیار جوان بود مع هذا بحزم و احتیاط و خردمندی شهره بود
و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر
کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا
در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه
سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.
سورن یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ، در زمان اشکانیان است که سپاه
ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان
در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت.
او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی
بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست. وی از
خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و
ساسانیان) بود.
سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه
در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) از
دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی
استاندار سیستان بود؛ ***** او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان
امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی
میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را
با اشکانیان نشان میدهد.
ژولیوس سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از
سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف
دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره میکردند. آنها در سوم اکتبر
سال 56 پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.
کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان ، یعنی شام (سوریه) بود و
برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران، دستیابی به
گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام
با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم
کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
کراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهی مرکب از42 هزار نفر از لژیونهای
ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و
ارد (اشک13) پادشاه اشکانی، سورن سردار نامی ایران را مامور جنگ با
کراسوس و دفع یورش رومیها کرد.
نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از میلاد در جلگههای میانرودان
(بین النهرین) و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ
حران، سورن با یک نقشه نظامیماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان
چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و
پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از
رومیها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورن، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده
جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده
زره پوشان اسب سوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور
و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.
افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورن
فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر
سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل میکرد و مانند ما دچار
تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود، آب و مهمات
میرساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویژه ای از میدان بیرون رفته
وبه استراحت میپرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را
دارند.
ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان
ما را که با سپرهای بزرگ در برابر آنها و برای محافظت از سوارانمان دیوار
دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند.
ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور
و به صورت پی درپی پرتاب میشد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها
از یک نوع سلاح استفاده میکرد و مانند ما خود را سنگین نمیکرد. سربازان
ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید میجنگیدند. این بود که ما
شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر
تلفات سنگین وارد آمد.
جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت
بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی درپی برای اولین بار
در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه
افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و
شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با
گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را در شرق و آسیا
متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در خاور، با سد
قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در
آسیا، پایان پذیرفت.
پس از پیروزی سورن بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار
اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده
بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به
استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به
پیروی از ایرانیان ناچار شدند، به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه
بیشتری بنمایند.
بد نیست یادآوری شود که سورن پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را
به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه
ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه
نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که
مقاومت میکردند به زیر افکند. سورن در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اماشوربختانه سورن هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه
اشکانی ناجوانمردانه به جای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را کشت؛ پس از
این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه
و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.