ایران در عهد شهریارى داریوش دوم (اخس))
در دام ملکه جاه طلب
قاسم آخته
صداى ملکه پروشات مدام در محوطه کاخ مى پیچید. پروشات زنى قدرتمند بود.
زیبایى، هوش و مقدارى قساوت داشت. بعضى وقت ها سنگدل و بى رحم مى شد. حاضر
بود براى محکم شدن پایه هاى قدرتش هر کارى بکند. نفوذ عجیبى بر روى شهریار
اخس داشت به خصوص که سن و سال ملکه از پادشاه بیشتر بود. پروشات اولین
روزى که همسرى اخس را پذیرفت به همه نشان داد که نمى تواند افراد مزاحم
حکمرانى اش را تحمل کند. اخس تهور اینکه بتواند با خاتونش مقابله کند یا
او را در چنبره خود درآورد، نداشت و اختیار خودش را به دست ملکه سپرد.
خواجه آرتکسارس که فرد دوم محسوب مى شد و در رساندن اخس به قدرت نقش زیادى
داشت، اسیر کیاست و سیطره پروشات شد. پروشات از آن زنانى بود که اگر وارد
قدرت شوند از عهده آن برمى آیند. بر همه کارها مسلط بود. با این حال
احساسات و عواطف زنانگى که یک مانع اصلى براى اعمال قدرت در زنان است بر
روى او هم تاثیر مى گذاشت. بازى قدرت ایجاب مى کرد که بى رحم باشد. پروشات
خوب مى دانست که سخن چینى در دربار هخامنشى رایج شده است. شاهزادگان طعمه
دسیسه مى شوند و بر روى یکدیگر شمشیر مى کشند. پارسیان با حیرت و اندوه
این وقایع را تماشا مى کردند و افسوس مى خوردند. آنها مى دانستند که حاکم
باید در موقع لزوم خشن باشد، اما قلب هاى مهربانشان این خشونت را نمى
پذیرفت. پروشات در همین سال ها، در حرمسراى اردشیر اوضاع را از نزدیک با
چشمان خودش دیده بود که درون قصر امپراتورى ایران چه مى گذرد. با این
سابقه او همسر اخس شد. پروشات با تسلط خودش همیشه راى پادشاه را تغییر مى
داد. در ابتداى ورودش به کاخ با چند نفر تسویه حساب کرد و تکلیف آرسى تس
برادر اخس را که با کمک آرتى فیوس فرزند مگابازوس و برادرزاده زوپیر
معروف، بر پادشاه شورش کرده بودند و از کمک یونانیان هم برخوردار بودند،
روشن کرد. اخس یک فرمانده به نام اردشیر را به جنگ برادرش فرستاد و اردشیر
توانست در سه نوبت مدعیان را شکست دهد. اخس، آرتى فیوس و برادرش را عفو
کرد اما پروشات اصرار داشت که آنها را بکشد. پس از آن به حساب فارناسیاس
خواجه که هوادار پادشاهى سغدیانوس بود، رسید. چند روز بود که پروشات احساس
مى کرد خواجه آرتکسارس هم دستوراتش را با بى میلى اجرا مى کند. قضیه را به
پادشاه گفت و گوشزد کرد این مرد خطرناک است، او مغرور شده و به تاج و تخت
چشم دارد. ظن پروشات وقتى قوى تر شد که آرتکسارس به رغم خواجه بودن براى
خودش ریش گذاشت و با یکى از ندیمه هاى حرمسرا ازدواج کرد. اخس دلایل
پروشات را موجه دانست. خواجه آرتکسارس را با یک روش معمول براى اعدام، در
اتاقى پر از خاکستر خفه کردند.در این اوضاع و احوال، پى سوت نس ساتراپ
لیدیا به اخس اعلان جنگ داد. لیدیا یک ایالت مهم و سرنوشت ساز براى
امپراتورى ایران بود. این ایالت غربى راه مواصلاتى به دنیاى غرب محسوب مى
شد. زمانى کوروش کبیر این مسئله را دریافت و فوراً این ایالت را مطیع کرد.
به همین علت براى اداره این ایالت ساتراپ هاى کارکشته و مورد اعتماد را
انتخاب مى کردند. وقتى که پى سوت نس اخبار آشفتگى اوضاع دربار شوش را
شنید، با نیرویى از قواى تحت امرش و آتنیان به فرماندهى لیکون به قصد جنگ
حرکت کرد. اخس یک پارسى معروف به نام تیسافرنس فرزند هیدارنس را که به
تدبیرگر بزرگ پارس شهرت داشت به همراه سپهراد و پارمى سس، به جنگ لیکون
فرستاد و به او گفت: اگر بتوانى پى سوت نس را شکست بدهى مقام ساتراپى
لیدیا را به تو خواهم داد. تیسافرنس سیاست را خوب مى شناخت و مى دانست با
یونانیان چگونه رفتار کند. همین یونانیان با توطئه هاى خود ایالات غرب را
علیه ایران تحریک مى کردند اما تیسافرنس شورش ها را خنثى مى کرد. تیسافرنس
یونانیان را با پول مى خرید و مانع حمایت آنها از شورشیان مى شد. تیسافرنس
با قواى ایرانى به سمت ساردیس مرکز لیدیا حرکت کرد و پس از رسیدن به آنجا
لیکون را تطمیع کرد و همراه نفراتش به آتن فرستاد. پى سوت نس تنها ماند.
اشتباه او این بود که با یونانیان متحد شد. یونانیان سست پیمان بودند. پى
سوت نس سراسیمه خودش را به تیسافرنس رساند و گفت: اگر زنده بمانم تسلیم مى
شوم. تیسافرنس قبول کرد و او را به شوش فرستاد اما اخس به افراد خیانتکار
رحم نمى کرد. اگر هم از گناه آنها چشم پوشى مى کرد، پروشات آنها را نمى
بخشید. آمرگس پسر پى سوت نس به انتقام خون پدرش و با حمایت اهالى پلوپونز
علیه تیسافرنس قیام کرد، اما پلوپونزى ها مانند دیگر یونانیان پشتش را
خالى کردند و صداى سکه هاى زر آنها را فریفت. آمرگس به جزیره یازوس گریخت
و در آنجا حکومت محلى تشکیل داد. تیسافرنس هم به پاداش این خدمات ساتراپ
لیدیا شد. فرناباذ در کنار او اداره سرزمین هاى اطراف هلسپونت را به عهده
گرفت.دربار شوش آرام و فضاى متشنج قصر امن شده بود اما پایه هاى این امنیت
سست بود. جاه طلبى هاى پروشات آرامش را برهم مى زد. تیسافرنس و فرناباذ
سلطه ایرانیان را به سبک جدید در غرب تداوم
مى بخشیدند. تیسافرنس به آتن و فرناباذ به اسپارت نزدیک شد. سرتاسر یونان
را جنگ هاى خانمانسوز پلوپونزى فرا گرفته بود و آتن و اسپارت به جان هم
افتاده بودند. این به نفع پارسیان بود زیرا جنگ آنها را تضعیف مى کرد و در
چنگال تدبیر آنها اسیر مى ساخت. به علاوه تیسافرنس به پادشاه پیشنهاد کرد
که در برابر آتن، از لاسه دمونى ها جانبدارى کند و اخس آن را پذیرفت. لاسه
دمونى ها همه نوع کمک از ایرانیان دریافت مى کردند و نسبت به آتنى ها به
پارسیان وفادارتر بودند.در این اوضاع آتن براى تصرف جزیره سیسیل جایى که
در مواقع یاس و درماندگى به آنجا پناه مى بردند، به آنجا یورش برد. وقتى
که تیسافرنس از این حمله آگاه شد پیکى را نزد اخس فرستاد و به او پیغام
داد: صلاح ما در این است که براى تداوم سلطه ایرانیان در آسیاى صغیر و
یونان به اسپارت نزدیک شویم.اخس پیشنهاد والى اش را قبول کرد و به او
فرمان داد یک نفر از لاسه دمونى ها را براى عقد پیمان به شوش بفرستد.
خالسیدوس به شوش آمد و با شهریار اخس ملاقات کرد. اخس به او گفت: از این
پس دشمن پارسیان و لاسه دمونى ها مشترک است و اگر اسپارت مورد حمله قرار
گیرد پارسیان از آنها حمایت مى کنند. آتنى ها از این اتحاد ترسیدند اما
نمى توانستند کارى انجام دهند. تیسافرنس جزیره خیوس و شهر میلت را که
همراه آتن با اسپارت مى جنگیدند دوباره به امپراتورى ایران بازگرداند و
لاسه دمونى ها به جزیره یازوس هجوم بردند و آمرگس را که پس از شکست در جنگ
خونخواهى پدرش به آنجا رفته بود و با جمع کردن آتنى ها به دور خودش هنوز
یک نیروى مخالف به حساب مى آمد دستگیر کردند و او را تحویل تیسافرنس
دادند. تیسافرنس، آمرگس را به شوش فرستاد و او نیز همانند پدرش مجازات شد.
آتنى هاى درمانده مجبور شدند سراغ آلسیبیادس یکى دیگر از مردان خود بروند.
آلسیبیادس شاگرد بقراط حکیم بود و در آتن همه او را صاحب راى مى دانستند.
عطش جاه طلبى داشت، چهره اش زیبا بود و ثبات اخلاقى نداشت. براى او فقط
پول و شهرت مهم بود. آلسیبیادس آتنى ها را تشویق کرد به سیسیل حمله کنند.
این جزیره از زمان داریوش کبیر به یک کانون توطئه علیه ایران تبدیل شده
بود. آتنى ها که نتوانستند سیسیل را تسخیر کنند آلسیبیادس را مقصر مى
دانستند بنابراین او را از آتن اخراج کردند و به سرنوشت مردان دیگر دچار
شد. آلسیبیادس که مى دید مزد زحماتش را همانند دیگر مردان آتن ندادند و در
حقش خیانت کردند و قدرش را ندانستند نزد لاسه دمونى ها آمد. این فرد با
هوش سگى بسیار گران قیمت داشت اما دم آن را برید تا مردم به او توجه کنند
و دورش جمع شوند. آلسیبیادس در خودش کمبود احساس مى کرد و دوست داشت مردم
را دنبال خودش بکشاند. وقتى به لاسه دمون رسید خالسیدوس سفیر معروف لاسه
دمونى ها فوت کرده بود. لاسه دمونى ها به آلسیبیادس مظنون شدند و تصمیم
گرفتند او را بکشند. آلسیبیادس براى حفظ جانش به لیدیا پناه برد و به
تیسافرنس از لاسه دمونى ها شکایت و بدگویى کرد و متقاعدش کرد که آتنى ها
را فراموش نکند و هر دو را در چنگ داشته باشد. آلسیبیادس مى خواست به آتن
برگردد اما روى بازگشت نداشت و دنبال راه چاره مى گشت. وقتى که موافقت
تیسافرنس را براى نزدیکى به آتن جلب کرد و به جزیره دلوس رفت به آتنیان آن
جزیره گفت: اگر مى خواهید قلب پادشاه ایران را به دست آورید حکومت ملى آتن
را منحل کنید. همین حکومت حکم اخراج آلسیبیادس را داده بود و اگر عمر آن
به پایان مى رسید آلسیبیادس انتقام خود را از آتنى ها مى گرفت. آتنى ها
براى نزدیک شدن به اخس حرف آلسیبیادس را گوش کردند اما فرى نیخوس یک سردار
اهل آتن که از نیات آلسیبیادس خبر داشت و مى دانست که او دلش براى آتنى ها
نسوخته و به دنبال تحقیر آنان است دستش را رو کرد. ماجرا این گونه بود که
فرى نیخوس مخفیانه به آستیوخوس فرمانده سپاهان لاسه دمون اطلاع داد که
آلسیبیادس علیه آنان کار مى کند و تیسافرنس را به سمت آتن کشانده.
آستیوخوس فوراً ماجرا را به آلسیبیادس گفت و او نیز به آتنى هاى جزیره
ساموس گفت فرى نیخوس را بکشند. آتنى هایى که روى سوگند خود علیه لاسه
دمونى ها پایبند بودند، پایگاهشان در ساموس بود. فرى نیخوس از اینکه
آلسیبیادس رازش را فاش کرد خیلى دلخور شد و از فرمانده لاسه دمونى ها
درخواست کرد همه آتنى ها را تکه تکه کند. نیرنگ بازى آلسیبیادس در بدنام
کردن فرى نیخوس بى نتیجه ماند. یک دسته از آتنى هایى که به ساموس کوچ کرده
بودند به آتن آمدند تا زمینه بازگشت آلسیبیادس را به آتن فراهم آورند اما
آتنى ها معترضانه گفتند: چگونه شخصى را که به خدایان ما توهین کرده و رسوم
ما را تمسخر مى کند بپذیریم؟پیزاندروس ریش سفید نمایندگان ساموس براى قانع
کردن مخالفان آلسیبیادس گفت: لاسه دمونى ها در این سال ها قوى شده اند
زیرا از پشتیبانى پادشاه ایران برخوردارند. اگر بگذارید آلسیبیادس به آتن
بیاید به نفع شما است. هر اتفاقى که مى افتاد به سود آلسیبیادس تمام مى
شد. زیرا اگر به آتن مى آمد به هموطنانش مى گفت که تیسافرنس از او حرف
شنوى دارد و برعکس به تیسافرنس هم مى گفت که متحد شدن با آتن به سود او
است درحالى که آلسیبیادس دنبال اهداف خودش بود. مردم آتن با آنکه از شیوه
حکومت فردى بیزار بودند اما از ترس، استدلال آلسیبیادس را پذیرفتند. اما
وقتى که با تیسافرنس مواجه شدند دریافتند که آلسیبیادس فقط آلت دست بوده و
آنها را فریفته است.تیسافرنس براى اینکه آتن و اسپارت را در چنگ داشته
باشد مدتى از لاسه دمونى ها دورى کرد و پول و جیره آنها را نداد. نیروى
دریایى اسپارت در جزیره رودس عاطل و بلاتکلیف ماند. لاسه دمونى ها با وجود
نرسیدن مواجب شان از ترس نزدیکى تیسافرنس با آتن اتحادشان را با او حفظ
کردند. تیسافرنس هم در پاسخ به این وفادارى که در میان اسپارتیان بیشتر
دیده مى شد پیمان اتحادش را با آنها در مآندر تجدید کرد. لیخاس سردار
اسپارتى که جایگزین فرمانده قبلى شده بود به تیسافرنس یادآور شد که بند
اول پیمان یک جانبه به نفع پارسیان است. تیسافرنس آن را تغییر داد و منافع
هر دو طرف را در نظر گرفت. این وقایع آتنى ها را مایوس کرد و به ساموس
برگشتند. ساکنان آتن که بیرون از شهر مى زیستند در ساموس براى خودشان
پایگاه ساخته بودند.سرانجام آتنى ها حاضر شدند شیوه حکومت فردى را کنار
بگذارند. متحدین آتن هم از آنها تبعیت کردند. آتنى ها از هر جهت غائله را
باختند و آلسیبیادس را مسئول ناکامى هایشان مى دانستند. آلسیبیادس آتنى ها
را بازى مى داد و به وعده اش عمل نکرد. او به هموطنانش قول داده بود که
حکومت فردى را احیا کند و با ایرانیان متحد شود اما هیچ کدام عملى نشد.
اگر تیسافرنس به آتن نزدیک بود فرناباذ هیچ اعتماى به آنها نداشت و اهالى
آتن را خائن مى دانست و هرگاه تیسافرنس به بهانه اى جیره لاسه دمونى ها را
قطع مى کرد، فرناباذ وساطت مى کرد.آلسیبیادس که در آتن جایى نداشت نزد
تیسافرنس آمد و او نیز براى خوشایند لاسه دمونى ها آلسیبیادس را توقیف و
زندانى کرد. آلسیبیادس از زندان فرار کرد و جزایر بیزانس و کالسدون را
تصرف کرد.در شوش اخس فرزندش شاهزاده کوروش صغیر را به ساتراپى کل منطقه به
جز هلسپونت و لیدیا فرستاد. کوروش در راه سفیرانى از لاسه دمون را دید که
هراسان به شوش مى رفتند زیرا آتنى ها موفق شده بودند به دیدار اخس بروند.
کوروش از آنها دلجویى کرد و گفت: آتنیان هیچ امتیازى به دست نیاورده اند.
کوروش از مردم اسپارت خوشش مى آمد و شجاعت آنها را مى ستود. کوروش شخصاً
لیزاندر فرمانده جدید نیروى دریایى اسپارت را ملاقات کرد. لیزاندر امیرى
مجرب و لایق بود. طمع نداشت. بین کوروش و لیزاندر صمیمیت وصف نشدنى اى
ایجاد شد. لیزاندر از رفتارهاى تیسافرنس به کوروش شکایت کرد که هر روز از
این شاخه به آن شاخه مى پرد و اسپارتى ها را که از جان و دل با پارسیان
متحد شده اند آزار مى دهد. کوروش به لیزاندر قول داد که دیگر از جانب دولت
ایران در حق آنها کوتاهى نخواهد شد و به نشانه صداقت گفتارش موافقت کرد
مقررى سربازان اسپارتى را بپردازد. دولت پارس به هر سرباز لاسه دمونى یک
درخم جیره مى داد. تیسافرنس بعضى وقت ها این مبلغ را نمى داد، یا نصف مى
کرد. هدف کوروش این بود که آتن را به عنوان یک رقیب حذف کند. لیزاندر از
این تصمیم کوروش مشعوف شد.مساعدت پارسیان، بحریه اسپارت را تقویت کرد.
آلسیبیادس که تحمل دیدن صمیمیت میان پارسیان و اسپارتى ها را نداشت و براى
انتقام کشى با قواى خود به سواحل کاریه آمد و به غارت آنجا پرداخت.
آلسیبیادس مدام آتنى ها را دلدارى مى داد که دنیا به کامشان مى شود در
حالى که آتنى ها هیچ گامى در نزدیکى به ایرانیان برنداشته بودند.سفیران
آنها در کاپادوکیه بلاتکلیف مانده بودند. در این زمان آلسیبیادس به
تیسافرنس پیغام داد که آتن و اسپارت را به حال خودشان رها کند تا یکدیگر
را نابود کنند اما کوروش عکس العمل شدیدى در برابر آنها نشان داد. آتنى ها
مطمئن شدند که آلسیبیادس آدم نمى شود و از این مرد عیاش که آنها را مسخره
مى کرد متنفر شدند. این دفعه آلسیبیادس به خرسونس رفت اما پس از مدتى به
درخواست لیزاندر توسط فرناباذ به قتل رسید.کوروش شاهزاده اى جسور و آینده
نگر بود. از همان ابتداى ورودش ده هزار تن از نفرات زبده اسپارتى را مجزا
کرد و مشق نظامى پارسیان را به آنها تعلیم داد. کوروش با عادات اجتماعى
اسپارتى ها اخت شد و در آنجا روزگار خوشى را مى گذراند به خصوص که هم
پیاله اى مانند لیزاندر را یافته بود. لیزاندر هم احساسى لذت بخش و مسرت
آمیز داشت به این نشان که مدتى قبل اسپارتیان لیزاندر را از مقام فرماندهى
عزل کردند و کالى کراتید را به جاى او گماردند. کوروش نه تنها او را نزد
خود راه نداد بلکه جیره سربازان اسپارتى را قطع کرد. در نتیجه سربازان
روحیه شان را از دست دادند و در جنگى دریایى از آتن در محل آرگى نوز شکست
خوردند، کالى کراتید کشته شد و لیزاندر این بار با محبوبیت بیشتر به مقامش
بازگشت.از سوى دیگر اخس به موفقیت هاى روزافزون فرزندش کوروش حسادت مى
کرد، به همین علت به بهانه اینکه روزهاى آخر عمرش فرا رسیده او را به شوش
فرا خواند. تیسافرنس در این قضیه بى تقصیر نبود زیرا از کوروش نزد اخس
بدگویى کرده بود. کوروش تیسافرنس را مسخره مى کرد و هیچ گاه او را جدى نمى
گرفت. کوروش تمام اموال و نیروهاى ایرانى و اسپارتى تحت امرش را به
لیزاندر سپرد و به او خاطرنشان کرد: براى انجام کارى به شوش مى روم. اگر
پول نیاز داشتى مى توانى از خزانه برداشت کنى. پس از رفتن کوروش لیزاندر
نیروى دریایى آتن را در شهر اگس پوتامس شکست سختى داد. آتن در وضعیت فلاکت
بارى به سر مى برد. قحطى و گرسنگى در شهر بیداد مى کرد و امراض مختلف شیوع
یافته بود. لیزاندر که فاتحانه به آتن وارد شده بود امورات شهر را به دست
گرفت. ایرانیان انتقام خیانت هایى را که پس از فتح آتن توسط خشایارشاه
نسبت به آنها شده بود به وسیله اسپارتى ها گرفتند.در شوش اوضاع مناسب
نبود، هوس هاى زنانه پروشات و زنان دربار سایه اش را بر همه چیز مى گسترد.
اخس در برابر این اوضاع ناخوشایند عکس العمل نشان نمى داد. ارتش قدرتمند
ایران نظم درستى نداشت. دربار پارس بازیچه هوسبازى ملکه پروشات شده بود و
رشادت و ابهت ایرانى کم رنگ شده بود. پروشات سیزده فرزند پسر و دختر براى
اخس زائید اما همه آنها در نزاع خانوادگى کشته شدند. کوروش که مى دید عظمت
ایرانیان به دست یک زن بوالهوس و کینه توز بى مقدار شده و ارشک برادرش را
به عنوان جانشین پادشاه انتخاب کرده حساب کار خودش را کرد. امپراتورى
ایران با اهمال کارى اخس ضعیف شده بود و ارشک با نام اردشیر دوم آن را
تحویل گرفت. کوروش با دلخورى و قهر نزد اسپارتى ها برگشت.
( برداشت از روزنامه شرق)