‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

رستم فرخ زاد که بود وچگونه کشته شد.

رستم فرخزاد فرمانروای خراسان، پسر سپهبد فرخ هرمز، سردار معروف و مدبر و دلیر اواخر عهد ساسانی بود. در منابع گوناگون او را «رستم سپهبد»، «رستم فرخ‌هرمز» نیز نامیده‌اند .
در سال
۶۳۶میلادى از سوی شاهنشاه ایران یزدگرد سوم مامور تهیه سپاه و جنگ برای دفع اعراب شد.
وی که نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت از خطر عظیمی که درنتیجهٔ حملهٔ اعراب به کشور ایران ممکن بود روی دهد اطلاع داشت، سپاهیان او به فرماندهی بهمن جادویه و لشگر اعراب به سرکردگی ابوعبید ثقفی در کنار رود فرات با یکدیگر روبرو گردیدند.
در این جنگ (جنگ پل) ابو عبید ثقفی کشته شد و اعراب شکست خوردند و متواری شدند اما افسوس که تعقیب و سرکوبی کامل آنها به سبب شورشی که در تیسفون(پایتخت ایران) روی داد امکانپذیر نگردید و بهمن مجبور به برگشت به پایتخت شد.
یکسال پس از این شکست، عمر بن خطاب خلیفه اعراب سپاه دیگری برای حمله به ایران تدارک دید و فرماندهی آن را به سعد بن وقاص سپرد و برای مقابله با یورش اعراب بار دیگر
رستم فرخزاد به ریاست سپاهیان ایران برگزیده شد و خود شخصا فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و درفش کاویانى (پرچم ایران) را در برابر خود نصب کرد.
سپاه دو طرف در قادسیه (در
۳۰ کیلومترى کوفه ) در برابر هم صف آرایى کردند. این جنگ (جنگ قادسیه) چهار روز به دازا کشید و با وجود برتری ایرانیان در روز نخست، به سبب ورود نیروهاى امدادى سورى به صف اعراب در روز سوم - برخاستن توفان شن به سمت نیروى ایران و مهمتر از همه مرگ رستم در صحنه جنگ، سپاه ایران از هم پاشید و جنگ در روز چهارم به سود اعراب پایان گرفت و درفش کاویانى به دست تازیان افتاد و سرانجام تیسفون پایتخت ایرانیان سقوط کرد. هنگامی که تن رستم را یافتند جای صد ضربه شمشیر و نیزه بر تنش بود...





حکیم فردوسی در اثر جاودان خود شاهنامه، حکایت های بسیاری دربارهرستم فرخزاد سروده است که یکی از دلنشین ترین آنها نامه رستم فرخزاد به سعد بن وقاص میباشد. با روایت حکیم فردوسی، رستم فرخزاد در بخشی از این نامه به سعد بن وقاص فرمانده سپاهیان عرب می نویسد:


ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را بجایی رسید است کار

که تاج کیانی رو کند آرزو

تفو باد برچرخ گردون، تفو


در کتاب تاریخ ایران از زمان باستان تاسده هیجدهم، آمده است : وقتی اعراب برکاخ تیسفون دست یافتند« همه ظروف طلا ونقره، پارچه های گرانبهای ابریشمی وزربافت، قالیهای نفیس، سنگ های قیمتی، اسلحه واموال فراوان وبردگان بسیار از زن ومرد به غنیمت بردند وشهر تیسفون چنان ویران وسوخته وغارت وتهی از سکنه شد که دیگر درهیچ دورانی احیاء نگشت.»


عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند ؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.
شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتر، زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اعراب به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند...

بگویش که(پیام دیگری از رستم فرخزاد به سردار تازی):
در جنگ مُردن، به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
و چنین بود روزگار ایرانیان...روان این جوانمرد بزرگ و میهن پرست شاد.
برگرفته از:
کتاب تاریخ اجتماعی ایران- مرتضی راوندی / کتاب دو قرن سکوت- عبدالحسین زرین کوب
کتاب اسلام در ایران- پتروشفسکی / کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران- علی میرفطروس
کتاب تاریخ فتوح البلدان- البلاذری / کتاب تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸،ترجمه کریم کشاورز


...
در جنگ قادسیه چون قلب سپاه ایران به دست مسلمین شکست، تند بادی بر ایرانیان وزیدن گرفت و خیمه رستم فرخزاد فرمانده سپاه ایران برافکند.

او ناگزیر از تخت خود فرود آمد و چون باد خیمه را بر وی انداخت، او استرهای حامل زر (سکه) را پناه خویش ساخت. آن استرها در همان روز تازه رسیده بودند و برای سپاه سکه‏های زر آورده بودند.
استرهای حامل بار بدان حال ایستاده بودند که رستم زیر بار یکی از آنها پنهان شد.

زیر سایه استر بود که هلال بن علقه به او رسید. بندهای بار را با شمشیر برید، یک جوال سنگین بر رستم افتاد که پشت او را شکست و کوبید. هلال هم او را نواخت از او بوی مشک برخاست (دانست که باید یکی از بزرگان باشد).
آن بار سنگین چند عدد از مهره‏های ستون فقرات او را مجروح ساخته بود و با همان حال به سوی رود عتیق دوید و خود را در آب انداخت که شنا کند و بگریزد.

هلال به او رسید و پای او را گرفته کشید و از آب بیرونش آورد و با شمشیر بر پیشانی وی زد و او را کشت و تن او را زیر پای استران افکند و بر تخت او بالا رفت و فریاد زد به خدای کعبه سوگند من رستم را کشتم به من بگروید و نزد من بیائید. بیائید. بیائید.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد