‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

‌XXXXXXXXورود تازی ممنوعXXXXXXXX

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است(داریوش بزرگ)

خلیج فارس

گنجینه های ملی این سرزمین در طول هزاره ها
با خون جانبازان ایرانی پاسداری شده اند
و هیچ دشمنی زهره تجاوز به آنها را نخواهد داشت.
اَلا ای سرزمینِ خرم و مینو نشانِ من،
بلند آوازهی دوران، بهارِ بی خزانِ من،
تو ایرانی،
تو مًلکِ پهلوانانی، تو مهدِ سخت جانانی
دلت دریا، ستبرِ سینه ات آماجِ توفان ها
تو در گسترده تاریخ - یکتا گردِ میدانی
تو را از سند تا پامیر، از قفقاز تا جیحون،
تو را تا پهنهی رود فرات و دجله من گسترده میبینم ...

چو شهباز خیالم در هوایت بال میگیرد،
به دشت و قله و دریا و رود و جنگل و هامون
به هر سو می‌کنم مأوا،
از آن اوج خیال انگیزِ جان افزا،
خلیج فارس را می‌بینم که چون فیروزهای رخشان،
به امواج بلند و نقره گون، با من سخن گوید:
منم اینک خلیج فارس،
آن دریای گوهرزای ایرانی
هزاران سالهی مانای تاریخم
منم نستوه و بشکوه و بلند آوا
خروشان و ستبر آغوش و پر غوغا
کهن سالم،
کهن چون خطهی جاوید ایرانم
که غیر پارس، نامی را سزای خود نمی دانم ...
دمی بر ساحلم بنشین، دمی بر چهره ام بنگر
بر امواج کف آلودم نگاهی کن،
به شب هنگام، کز نورِ سپیدِ ماهتابِ آسمان
بر سینه ام سیماب می‌بارد،
شبانگاهان که امواجِ درخشانم
زرقصِ ماهیان پًر تاب می‌گردد،
تو پنداری فریبا آسمانی پر شهابم من
و یا در چشم بی خوابِ زمین جادوی خوابم من!
من آن بحر گهربارم، که در آغوش پرجوشم
بسی گوهر نهان دارم.
من آن گنجینه‌ی نابم، که در و لؤلؤ و مرجان
زر ناب(1) و مروارید غلتان از برایت ارمغان آرم ...

من آگاهم، من از گشتِ هزاران ساله‌ی تاریخ،
ز ایران و انیران، کاوه و ضحاک،
در دل یادها دارم ...
همان دریای پرجوشم که در دوران دورم
شاه دارا، پارس نامیده،
همان شاهی که مصر و ترعه اش بگشاد(2)
و آگاهم من از شاپور ساسان(3)، شاه ایران
کاو سزای قومِ نافرمان تازی، در کفش بگذاشت ...
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی،
که قومی گرسِنه، نادان و سرگردان،
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها، زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را، بسوزیدند
درفش کاویانی، اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند، گرد مرگ پاشیدند ...
من از جان سختی فرزند ایرانی،
من از پیکار نور و تیرگی، افسانه ها دایم
هم از آن بابک خرم(5)
دلیرِ کوهِ بَذ آن گًردِ ایرانی،
که کاخ ظلم را از پایه می‌لرزاند،
و یا یعقوب نام آور،
که پیکارش، نبرد نور و ظلمت بود،
و یا فرزند بویه(6)، آن دلیرِ خطه دیلم
که پیش مقدم او، خود خلیفه خاک بر سر کرد،
من از جانبازی این سرفرازان
در دل خود، یادها دارم ...
چو هنگام بهاران، خون سرخ نازنین فرزند ایران،
دشت ها را از شقاق های خاک عاشقان
گلگونه می‌دارد،
من از آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می‌پیچم.
که در بیدادگاهی چون «شملچه»(7)، آن همه ضحاکیان
با خیل جانبازان ایرانی چه ها کردند؟!
و آن گًردانِ جان برکف،
زخوزی و خراسانی، دلیر آذری، کرد و سپاهانی،
و یا گیل و بلوچ و دیلمی، اقوام ایرانی
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی ...
و اینک، این منم،
یکتا خلیج فارس،
هزاران ساله مانای تاریخم
که تا خورشید می‌تابد
و تا خون در رگِ فرزندِ ایران گرم می‌جوشد،
مرا مزدا اهورا از برای ملکِ ایران پاس می‌دارد...»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد